1.انجمن احیاگران فلسفه نو کاملا مستقل می باشد.

2.در انجمن احیاگران فلسفه نو هیچگونه تبلیغ یا نفی مکتب دینی و... صورت نمی پذیرد.

3.نقل و نشر مطالب با ذکر نام انجمن احیاگران فلسفه نو آزاد است.

با لینک کردن انجمن احیاگران فلسفه نو از ما حمایت کنید.
۹۴/۰۶/۳۱ :: ::  منتشر کننده: فرشاد نوروزی

اگر کوسه ها آدم بودند…

برتولت برشت

برگردان از متن آلمانی به فارسی : فرشاد نوروزی

دریافت pdf



موضوع:

فرشاد نوروزی



ادامه مطلب ...


موضوع:
۹۲/۰۹/۲۷ :: ::  منتشر کننده: فرشاد نوروزی



موضوع:
۹۲/۰۹/۲۴ :: ::  منتشر کننده: فرشاد نوروزی


موضوع:
۹۲/۰۹/۰۷ :: ::  منتشر کننده: فرشاد نوروزی

ژان پل سارتر

برگردان: فرشاد نوروزی  محمد زرینه

  فرهنگ نامه تخصصی فلسفه

مواجه سارتر با واژگان همواره نه بر سیاق تحلیل گزاره که بر تنسیق خاستگاه اگزیستانسیالیستی عبارات استوار است و از اینرو باید آثار وی را نه در گزاره های تحلیلی که در بافتار معانی مستتر در کنه آنها و ساحت اندیشگی سارتر دریافت؛ هرچند که تحولات فکری او در دوران حرفه ای اش کم نبوده و خود این موضوع بر دشواری فهم آثار وی می افزاید. آغاز مقاله جمهوری سکوت نمونه ای بی بدیل از این امر تلقی می شود؛ سارتر در تشریح اوضاع اشغال، تجربه خود و فرانسویان را اینطور بیان می کند: «آزادی ما هیچگاه به این حدی که آلمانها با اشغال کشورمان ایجاد کردند، نرسیده بود.» این جمله در خوانش اول متضمن تناقض است، چطور می توان اشغال یک کشور باعث ارتقاء آزادی باشد؟ شکی در این نیست که آزادی مردم فرانسه با اشغال کشورشان توسط نازی ها نه تنها محدود که با توجه به تفصیلی که سارتر در ادامه می دهد اساساً سلب شده است، اما حال این عبارت را در بافتار اندیشگی سارتر معنا می کنیم، به واقع سارتر مقصود خودش را از آزادی در دو ساحت تبیین می کند، نخست آزادی عمل و دیگری آزادی فکری(آگاهی، التفات). روشن است که آزادی عمل فرانسوی ها توسط نازی ها سلب شده است اما برخلاف آن، نگره ی به آگاهی آنها در اشغال کشورشان آزاد است.

در واقع در نظر سارتر آزادی به معنای عام آن یعنی توفیق در رسیدن نیست بلکه آزادی در انتخاب کردن خلاصه می شود، در هستی و نیستی می نویسد: «انسان محکوم به آزادی است» محکومیتی که سارتر از آن دم می زند تداعی گر فروافتادگی در آزادی ای است که هایدگر از آن سخن می گوید. اما بهای آزادی، مسئولیت است. تصمیم برای خواستن یا تعین بخشی بدان منوط به انتخاب خواستن است و این یعنی انتخاب جهانی که در آن فروافتاده ام، این نه به جبر که عینیت آزادی است؛ لذا «واقع مندی» من مستلزم کیفیات اگزیستانس من نیز می باشد و این که من جهانم را انتخاب کرده ام به معنای انتخاب موانع و رویدادهای درون واقع آن از جمله جنگ نیز می شود.

اشغال فرانسه به نوعی به درآمدن از روزمرگی ها و آگاهی یافتن به اموری است که تا پیش از آن در عین واقع بودن هرگز مورد التفات و روی آورندگی انسان قرار نمی گرفت. آنچه که سارتر در این متن آن را حائز اهمیت می داند گسستن روزمرگی و فروکاستی برای تحقق روی آورندگی آگاهی است و به معنایی اشغال بستری است که این فرصت را فراهم آورده تا فرانسویان به پدیدارهایی که در گذشته بی تفاوت بودند التفات یابند: «تبعید، اسارت و خاصه مرگ (مفاهیمی که معمولاً در وقت سرخوشی به هیچ وجه روی بدانها نداشتیم) بدیل به موضوعات عادی مورد توجه مان شدند.»

ف.ن

***

 آزادی ما هیچگاه به این حدی که آلمانها با اشغال کشورمان ایجاد کردند، نرسیده بود. در آن برهه تمام حقوق مان را از کف داده بودیم، و مقدم بر همه آنها، آزادی بیان مان را از ما گرفتند. هر روز رودرروی مان به ما توهین می شد و ما وادار به سکوت بودیم. هر بار به یک بهانه، روزی با انگ کارگری و دیگر روز به اتهام یهودی بودن یا به عنوان زندانی سیاسی جملگی ما را تبعید می کردند. در همه جا، بیلبوردها، روزنامه ها و بر روی پرده های سینما، ما با تصویری منزجر کننده و بی روح از خودمان رو در رو شده بودیم این همان چیزی بود که اشغالگران می خواستند به ما بقبولانند. با تمام این اوصاف ما آزاد بودیم. چراکه شرنگ حزب نازی حتی در افکارمان کارگر افتاده بود، در آن وضع و اوضاع هر اندیشه سالمی خود به منزله یک پیروزی بود. چراکه پلیسی قدرقدرت سعی بر دوختن لبانِ ما داشت، هر واژه هم تراز اعلامیه ای تلقی می شد. چراکه ما تحت نظارت و تعقیب بودیم، کوچکترین تحرکی از جانب ما هم سنگ مسئولیتی جدی بود. ظلم مستمر اشغالگران منجر به اوضاع و شرایطی شد که در نهایت زیستن به دور از تظاهر یا سرافکندگی کاذب را برای ما میسر ساخت، به دور از موجودیتی مسلول و رنج آور که بخت و قسمت انسان دانسته می شد. تبعید، اسارت و خاصه مرگ (مفاهیمی که معمولاً در وقت سرخوشی به هیچ وجه روی بدانها نداشتیم) بدیل به موضوعات عادی مورد توجه مان شدند. دریافتیم که این پدیده ها نه پیشامدی گریزناپذیر هستند نه حتی خطری مستمر و برونگاهی، بلکه بایستی بخت فی نفسه ما، تقدیر ما و خاستگاه ژرف هستمندیمان به عنوان انسان برشمرده شوند. هر لحظه برای ما، تحقق این عبارت پیش پا افتاده ساده بود: «انسان فانی است» و انتخاب هریک از ما برای زندگی و وجود خود انتخابی درست بشمار می رفت چراکه این انتخاب در مواجهه نزدیک با مرگ اتخاذ شده بود، چراکه این انتخاب در لفافه این لغات ابراز می شد: «مرگ بهتر است از…» و روی سخنم در اینجا با نخبگان میانمان نیست که حقیقتاً مقاومت کنندگان واقعی بودند، بلکه فرانسویانی را می گویم که در تمامی لحظات این چهار سال نه گفتند. از سوی دیگر ستم مضاعف دشمن، ما را به نهایت وخامت این اوضاع و شرایط رهسپار کرد، فشار و جبر حاکمه سبب شد که پرسش هایی را از خودمان بپرسیم که هیچ وقت تا قبل از آن حتی در شرایط صلح هم به ذهن مان خطور نکرده بود. همه ی کسانی که در میان ما بودند-و [هیچ] فرانسوی نبود که باری در آن برهه ذهنش در گیر جزئیاتِ نهضت مقاومت نباشد و مضطربانه از خود نپرسیده باشد «اگر شکنجه ام کنند، تاب سکوت کردن را دارم؟» بدین نحو پرسش بنیادین آزادی فی نفسه به میان آمده بود و ما در آستانه نیل به معرفت عمیقی بودیم که انسان می توانست از خودش داشته باشد. از اینرو که راز انسان عقده ادیپی یا عقده ی کِهتری او نیست: بلکه حد آزادی اش و ظرفیت تاب و توانش برای مقاومت در برابر شکنجه و مرگ است.

شرایط مبارزاتی، برای آنهایی که درگیر فعالیت های زیرزمینی بودند نوعی تجربه تازه رقم زده بود. مبارزه این دسته چون سربازان مشهود نبود. در تمام این اوضاع تنها بودند. در انزوا و تنهایی تعقیب می شدند، در تنهایی بازداشت می شدند. یکسر تنها و بی کس شکنجه می شدند، یکه و عریان در حضور شکنجه گران صورت تراشیده، فربه با جامه های اتو کشیده که چاپلوسانه در تمنای [اعتراف گرفتن از آنها بودند] پوزخند می زدند و با طبعی آرام و شوری بیکران از استواری و استقامت اجتماعی، هر یک به سهم خود نمودی از حق به جانبی بودند. تنها. بی آنکه دست از سر دوستی سمت شان دراز شود یا کلامی دلگرم کننده بشنوند. با این همه در ژرفنای عزلت از دیگر کسان حمایت می کردند، همه شان، همه ی هم قطارانشان در نهضت مقاومت. مسئولیت پذیری محض در انزوا و تنهایی مطلق-مگر همان تعریف آزادی ما نیست؟ این وضعیت تهیگی، انزوا و مخاطره هراس انگیز بر همه حاکم بود. چه رهبران و مردانشان، چه آنان که پیام ها را بی علم به محتوای آن می رساندند، و چه آنهایی که سراسر نهضت مقاومت را هدایت می کردند همه به حدی برابر طعم مجازات-زندان، تبعید و مرگ را چشیده بودند. در هیچ جای دنیا ارتشی نبوده است که در آن میزان خطر برای سرباز صفر و فرمانده کل به یک میزان باشد. و این شاهدیست بر اینکه نهضت مقاومت دموکراسی حقیقی بود: برای سرباز و فرمانده همان خطر، همان مهجوریت، همان مسئولیت تامه و همان آزادی مطلق به سیاقی منضبط وجود داشت. اینطور در ظلمت و خون مقتدرترینِ جمهوری ها سربر آورد. هریک از شهروندان می دانست که وجودش را مدیون دیگران است و اینکه می تواند تنها بخود متکی باشد. هریک در انزوای کامل مسئولیت و نقش تاریخی اش را محقق ساخته بود. هر یک در مقابل ستمگران بر تصمیم خودش آزادانه و بی برگشت ایستاده می کرد. و با برگزیدن آزادی برای خودش آن را بر دیگران نیز می پسندید. این جمهوری در عین فقدان نهاد و مؤسسات، ارتش و پلیس، تنها با اتکای به فرد فرد فرانسوی ها هیمنه نازیها را در هم شکست. کسی در ادای وظیفه اش ناکام نشد، و حالا ما در آستانه جمهوری دیگری هستیم. شاید این جمهوری که در پهنه ی روشنای روز محقق شده از حسن بی پیرایه آن دیگر جمهوری سکوت و شب حراست کند.

Republic of Silence

ed. A.J. Liebling

 New York: Harcourt, Brace & Co., 1947

 “Republic of Silence,” by Jean-Paul Sartre, pp. 498-500



موضوع:
۹۲/۰۸/۲۳ :: ::  منتشر کننده: فرشاد نوروزی

برگردان از فرانسه: فرشاد نوروزی

مصاحبه پیش رو در کریسمس سال ۱۹۵۱ در   Le Progrès de Lyonمنتشر شده است.

+آیا فکر می کنید ارتباطی منطقی میان دو واژه «کینه» و «دروغ» وجود دارد؟

کینه فی نفسه یک دروغ است. به خودی خود قسمی از وجود انسان را خاموش می دارد. کینه منکر آنچیزیست که در پیشگاه هر انسانی فراخور بذل ترحم است. از اینرو اساساً در خصوص وضع چیزها دروغ می گوید. دروغ فریبنده تر است. [آدم ها] گاه بر حسب خودخواهی بی کینه دروغ می بافند. با این وصف فرد کینه توز در [وهله اول] از خودش بیزاری می جوید. لذا رابطه ای منطقی میان این دو وجود دارد هرچند که بیشتر نسبتی زیستی مابین کینه و دروغ حاکم است.

+آیا در دنیای امروز که ملعبه ای از رنجه جهانی است، کینه نقاب دروغ به رخ نمی کشد؟ آیا دروغ یکی از بهترین، و شاید جانکاه ترین و خطرناک ترین سلاح کینه نیست؟

کینه نقاب دیگری نمی تواند به چهره بزند، نمی تواند خود را از این محروم بدارد. شما نمی توانید بی دروغ کینه توزی کنید. برعکس، نمی توان راست گفت و ترحم را جایگزین کینه نکرد. از هر ده روزنامه در جهان نه تای آن کم و بیش دروغ و دونگ سرهم می کنند. آنها به مراتب مختلفی تریبون کینه و نابخردی هستند. هرچه بهتر کینه توزی می کنند، بیشتر دروغ می گویند. رسانه های دنیای امروز با در نظر گرفتن برخی استثنائات، جز این نیستند. حسن تفاهم من با اندک کسانی است که کمتر دروغ می گویند چراکه کینه توزانی سفله هستند.

+سیمای کنونی کینه در دنیا، آیا [خود به معنای] اوضاع و مرام جدیدی است؟

روشن است که قرن بیست و یکم مبدع کینه نیست. اما بذر نوع خاصی از آن را می کارد که «کینه سرد» نامیده می شود، که در شمار و تجانس اعدادی بس بزرگ می گنجد. در سنجه میان قتاله بیگناهان و حسابگری ما کفه ترازو یکسان نیست. شما می دانید که در طی بیست و پنج سال یعنی از سال ۱۹۲۲ تا ۱۹۴۷ هفتاد میلیون اروپایی اعم از مرد و زن و بچه از خانه هایشان آواره، اخراج یا کشته شدند؟ آیا این آن چیزی است که قرار بود بشود مهد انسانیت، به رغم تمامی اعتراضات همچنان بایستی آن را اروپای ننگین بخوانیم.

+اهمیت بارز دروغ در چیست؟

اهمیت آن در اینست که هیچ فضیلت و حسنی نمی تواند با آن جور شود، جز آنکه تباه و فاسد گردد. مزیت دروغ اینست که همواره بر فرد منتفع از آن، مستولی می شود. لذا خادمان خدا و دوستداران بشریت به مجرد اینکه بنا به مصالحی دروغ را روا می دارند به خدا و انسان خیانت می کنند. نه، هیچ شوکت و عظمتی بر دروغ نایستاده است. گاه دروغ زنده می کند اما هرگز تعالی نمی بخشد. به عنوان نمونه، آریستوکراسی [بهسالاری] حقیقی به معنای پیشتر بودن در دوئل نیست بل در پشروی در دروغ نگفتن است. معنی عدالت باز کردن زندانی برای بسته نگاه داشتن دیگر زندان ها نیست. عدالت پیش از هر چیزی یعنی آنچه را که حتی برای زنده ماندن مشتی سگ هم کافی نیست را «حداقل امکان حیات» ننامند یا تمام امتیازاتی را که طبقه کارگر در طی صد سال [مبارزه] بدست آورده را از سرکوب و فروداشت تندروانه رها سازند. آزادی بر زبان راندن هر چیزی و یا افزودن بر روزنامه های زرد و شایعه ساز یا برپا ساختن دیکتاتوری در پس لوای [شعار] فردای آزاد نیست. در وهله نخست آزادی دروغ نگفتن است. آنجا که دروغ تکثر یابد، بیداد و ستم یا نمودار می شود و یا استمرار می یابد.

+آیا ما شاهد انزوا عشق و حقیقت هستیم؟

ظاهراً امروز همه شیفته ی انسانیت هستند (همانطور که همه شیفته خوردن استیک گوشت هستند) و هرکس [برداشتی] از حقیقت دارد. اما این نهایت انحطاط است. این حقیقت انبوهه ای از تل اجساد کودکانشان را به بار نشاند.

+انسان های «دادگر» اکنون کجا هستند؟

اکثرشان در زندان ها و اردوگاه های کار اجباری به سر می برند. اما آنجا هم آزادمرد هستند. بردگان حقیقی کسانی دیگری هستند آنهایی که قوانین [منفعت طلبانه] خود را به جهان دیکته می کنند.

+در اوضاع کنونی، جشن کریسمس می تواند مزید بر علت شود و طنین افکن ایده آشتی و ترک مخاصمه باشد؟

چرا باید به انتظار کریسمس نشست؟ مرگ و تجدید حیات هر روز تکرار می شوند. همینطور بی عدالتی و طغیان در تمام روزها جریان دارند.

+آیا شما باوری به امکان آشتی و ترک مخاصمه دارید؟ به چه صورت؟

با پیشرفتن به سوی خاتمه دادن به استمرار [ظلم و] بی رحمی.

 +شما در «افسانه سیزف» نوشته اید که: «تنها یک کار مفید وجود دارد: بازآفرینی انسان و زمین. من هرگز در پی بازآفزینی انسان نیستم. اما گویا باید دست به چنین کاری زد.» در چارچوب مصاحبه ما توضیح دهید که امروز چطور چنین اندیشه ای را تفسیر می کنید؟

در آن برهه زمانی من خیلی بدبین تر از حالا بودم. این درست است که دوباره سازی انسان ها برای ما میسر نیست، اما از ارزش آن هم نمی کاهیم. بر عکس، با نیروی مقاومت و مبارزه علیه بی عدالتی در درون خودمان و دیگران آن را ارج می نهیم. لوئی گی یو[۱] می گوید کسی سپیده دم حقیقت و راستی را به ما بشارت نداده است، عهدی وجود ندارد. اما حقیقت را بایستی همچون عشق و آگاهی ساخت. در واقع، هیچ چیز وعده یا اعطاء شده نیست اما برای آنهایی که کار و خطر آن را پذیرفته اند، هیچ چیز ناممکنی وجود ندارد. با اینهمه باید در این زمان که در هجمه دروغ در حال خفه شدن هستیم و به انزوا رانده شده ایم بدان توجه داشته باشیم. ما باید تقلیل ناپذیرانه آرامش خود را حفظ کنیم و [شک نداشته باشیم که] درها باز خواهند شد.

 این مقاله در مجله دانشجوئی دانشگاه اصفهان به چاپ رسیده است.


[۱] Louis Guilloux


برچسب‌ها: آلبر کامو


موضوع:
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>
Copyright © 2010 Aboutphilosophy.ir - All Rights Reserved.  Graphic Design: قالب من