پوچ و هیچِ انسان مدرن؛ کی یرکگار و نیچه



| روزنامه اعتماد

فرشاد نوروزی

«من انگشتم را در هستی فرو می برم- بوی پوچی می دهد. من کجا هستم؟ این چیزی که آن را جهان می خوانند چیست؟ چه کسی مرا به این دام انداخته و اکنون مرا وانهاده است؟ من کی هستم؟ چگونه به جهان آمده ام؟ چرا با من مشورت نشد؟»
سورن کی یرکگارد و فردریش نیچه پیشگامان و آباء اگزیستانسیالیسم به شمار می آیند با این تفاوت که سیمای نظری کی یرکگارد راغب به الوهیتی گنگ است که نیچه از آن در اندیشه خود نه استمداد می جوید که بر آن می تازد. در نظر کی یرکگارد پوچیِ اگزیستانس «من» تداعی گر نومیدی و افسردگی لگام گسیخته ی اندیشه بشر مدرن است که او را در چنگال آغاز و انجامی اندوهبار مجبور به پذیرش ظلمتی دُوری و بی اراده می نماید. وضعیت بشر دلهره و اضطراب از خوشبختی ظاهری است که همه بر آن تأکید می ورزند اما این تنها صورتی است از رنجی عمیق که بشر را در اندوه ذاتی خود می رنجاند.
این دید غلطی است که «زندگی را چنان که هست می پذیرم، باید بگذارم که زندگی بگذرد»، مقصود فراموشی و کنارگذاردن اصل موضوع نیست چراکه نتیجه این فراموشی از خود بیگانگی است، در نظر کی یرکگارد می بایست در افسردگی و اندوه مستغرق گشت تا همه چیز از جمله عقل وتعهدات اجتماعی که بافتار آن زمینی و اخلاق حاکم بر آن وضعی است، فائق آمد و این گسستن و از دست رفتن یعنی ورود و قدم گذاردن در ورطه ای که آن را ایمان محض نام می نهد.
نیچه بر خلاف کی یرکگارد ظلمت و تاریکی را نه منتج به ایمان که به هیچ می داند. کی یرکگارد ژرفای پوچی را در رجعت به روشنای مسیحیت ارتدوکس می یابد و بر عقل می تازد، او می خواهد با ترتولیان همراه باشد و چشم بر آنچه بدان ایمان می یابد چنان بندد که گویی کور است. نیچه رجعت را ناممکن می داند چراکه دیدگان ژرف او بر عمق پوچی کی یرکگارد غلبه دارد؛ انسان مدرن به چیزی نمی تواند بازگردد که دستانش هنوز آلوده به قتل اوست؛ «ما او را کشته ایم!…ما همگی قاتلیم…ما در پوچی بی پایان سرگشته ایم؟». مدرنیته و ارمغان تجربه گرایی چنان بر رخ انسانیت و دنیای روشن باورها تاخت که دیگر حقیقت و ارزش آن ساختار خود را از دست داده است.
 «آیا نباید خودمان بدل به خدایان شویم تا شایسته ی آن جلوه کنیم؟ هرگز عملی بزرگتر از این نبوده است و هر آنکس که پس از ما زاده می شود به تاریخی برتر از همه ی تاریخ هایِ تاکنون تعلق خواهد داشت» حال این انسان است که در عرصه جهان جلوه گری می کند، خدایگان باید احیاء شوند حال نوبه ی اَبَرانسان است. آیین و اخلاق منفور پیشین باید پس زده شوند و از نو نگارش یابند.
شتاب کی یرکگارد برای تحویل یافتن از عقل به ایمان در نظر نیچه تحویل یافتن به سیمای آفریدگار است. آنها هر دو پیشگوی بحرانی عظیم هستند، آینده، تاریکی ، ظلمت و غروب را به ارمغان خواهد آورد. از طرف دیگر هر دو بر خلاف فلاسفه پیشین بحران را نه در کل و جامعه که در جزء و فرد می بینند. درک آنها از سوژه یگانه باوری است که فلاسفه پیشین آن را از وجهه ی نظر به دور داشته اند و کشاکش مدرنیته نیز آن را بیش از پیش به فراموشی سپرده است؛ انسان از خود بیگانه در جدال با عالم ابژکتیو خود را فراموش می کند و دل بر ظلمتی می بندد که به خیال خود او را از پوچی دور می کند کما اینکه نسیان وجود نتیجه حتمی این دل بستن است، این یا آن اثر ژرف کی یرکگارد روایت گر این واقعیت است. سیمای انسانی که در پس زدگی «من» خود را در ابژه می جوید و خیال تحولی را در سر دارد که حاصل فراموشی حقیقت تاریک است و در غایت، پس از گذران یک دوره تکاپوی مادی حقیقت تلخ بر او باز می گردد و چون آوار، فردانیت او را در خود می بلعد و همچون زندانی او را اسیر در افسردگی و ظلمت خود می کند.
در حقیقت خاستگاه اگزیستانسیالیسم کی یرکگارد تا حد زیادی پیرو و هم آهنگِ با مصادیقی است که پاسکال بیان می دارد؛ «هنگامی عمر کوتاه خود را در نظر می آورم که ابدیت پس و پیش آن را در خود بلعیده است، وقتی فضای کوچکی را که من پر کرده ام و حتی فضایی که در دیدرس من قرار دارد، در نظر می آورم که در گستره ی بی کران فضایی که من از آن بی خبرم و او از من بی خبر است محصور شده، هراسان و مبهوت می شوم که چرا در اینجا هستم و نه جای دیگر، چرا اکنون آمده ام و نه وقت دیگر؟» این فضایی است که بر جملات و اندیشه پاسکال حاکم است؛ این همان گمگشتگی و ظلمتی است که در واژگان کی یرکگارد جریان می یابد «جیغ…مادر را به هنگام زایمان می شنوی، تقلای مرگ را در آخرین لحظه می بینی و آنگاه می گویی آنچه آغاز می شود و آنچه چنین پایان می یابد می توانست برای شادی طراحی گردد.» و حقیقت آن است که حیات انسانی برای شادی طراحی نشده است.
 «سقراط یک سوء تفاهم بود، مجموعه ی اخلاق بهتر شدن، همچنین اخلاق مسیحی یک سوء فهم بود.» در نظر نیچه انسان باید در فراسوی نیک و بد زدگی کند و مهم تر از آن بر مبنای عقل نمی توان چیزی را درباره ی حقیقت دریابیم. درنگاه نیچه حال وظیفه انسان است که باید مفاهیم و معانی را به قوانین تبدیل نماید و بدین ترتیب چشم اندازهای بسیاری در باب حقیقت، وجود خواهد داشت. در واقع باید ارزش های انسانی را جایگزین ارزش های ضعیف اجتماعی کرد. ارزش های انسانی ساختاری خود بنیاد از اخلاق دارد، که بر مبنای قوانین عمومی و تعاملی شکل یافته است این در حالی است که قوانین دینی مبتنی بر ارزش هایی است که تحقق آن فراتر از عالم ماده است و غیر شهودی تلقی می شود. در واقع اخلاق مجموعه ای از ارزشگذاری های مبتنی بر زندگی است چنانچه نیچه در فراسوی نیک و بد در تعریف اخلاق می گوید: «مقصود از اخلاق، نظریه روابط سلطه است که زندگی در ذیل آن قرار می گیرد.»

گزارشی درباره رساله گرگیاس افلاطون

فرشاد نوروزی

ادامه نوشته

زنانگی در اندیشه نیچه،فوکو و دریدا

رویا فتح اله زاده

ادامه نوشته

غزالی و مرداک دین را موید اخلاق می‌دانند

دکتر سروش دباغ عضو هیئت علمی موسسه پژوهیش حکمت و فلسفه ایران که در این همایش با عنوان “بررسی تطبیقی آموزه‌های اخلاقی فضیلت گرا” سخنرانی می کرد خاطر نشان کرد: در این بحث به بررسی تطبیقی آموزه های اخلاقی فضیلت گرای غزالی و آیریس مرداک می پردازم. پاره‌ای از مکاتب اخلاقی مبتنی بر قواعد و اصول اخلاقی هستند و معتقد هستند که قواعد اخلاقی برای رسیدن به داوری اخلاقی باید مورد توجه باشد. این در حالی است که اخلاق فضیلت گرا به فاعل اخلاقی توجه دارد. اخلاق فضیلت گرا بر فضایل اخلاقی که باید در فاعل اخلاقی نمادینه شود تاکید می‌کند.

ادامه نوشته

دانشجویان علوم‌انسانی به فرآیند و فرآورده فلسفه بسیار نیازمند هستند

ادامه نوشته

انسان موجودی تاریخی است



مجتهدی:
انسان موجودی تاریخی است
ادامه نوشته

فلسفه جنسیّت چیست؟

فلسفه جنسیت چیست؟

دکتر اکبر جباری

ادامه نوشته

عباس محمدی اصل: «جنسيت، هنر و شريعتی»

 «جنسيت، هنر و شريعتی»

عباس محمدی اصل

ادامه نوشته

نقش بینش در زندگی

نقش بینش در زندگی

استاد محمد علی طاهری


ادامه نوشته