از وحی به عقل

سيدعلي هاشمي

كلام اسلامى تا قرن پنجم تقريباً مستقل و متمايز از دو نهضت فلسفه و تصوف رشد كرد. از آن پس، با رويارويى جدى و تعامل هرچه بيشتر اين سه حوزه،  آنها به شدت از يكديگر تأثير پذیرفتند. از اين زمان ديگر نه غزالى مى‏توانست ‏بدون توجه به فلسفه و عرفان انديشه‏ورزى كند و نه ابن‌رشد قادر بود كلام و عرفان را ناديده گيرد. عقل‌گرايى از اين دوره به تدريج ‏بغرنج و پيچيده مى‏شود و تحليل آن نياز به پژوهش بيشتر دارد. اين مقاله با اشاره به عوامل پيدايش عقل‌گرايي در جهان اسلام، با برشمردن برخي از نمايندگان آن، سيري تاريخي از آن ارائه مي‌دهد.

نص‌گرايى در آغاز بيش از آنكه يك مكتب كلامى باشد، يك بينش و زمينه فرهنگى است كه انديشه‏هاى گوناگون از آن سرمى‏زند و برمى‏آيد‌. با اين همه، غلبه نص‌گرايى در سال‌هاى نخستين اسلامى را نبايد تنها يك پديده طبيعى دانست.

حاكميت‏ سياسى در حمايت و تقويت اين جريان بى‏تأثير نبود. معلوم است كه در چنين فضايى جمود بر آيين‌هاى مذهبى و گرايش بى‏چون و چرا به چیزی که می‌توانیم آن را «سنت مهارشده‏» بنامیم تا چه حد براى حاكميت‏سياسى آن دوران پسنديده و پرفايده بود.

در واكنش به نص‌گرايى افراطى، به تدريج جريان ديگرى در جامعه اسلامى رشد كرد كه بعدها صورت نهايى‏اش را در فرقه معتزله يافت. هرچند نزاع بين اين دو گروه در آغاز بر دو مسأله جبر و اختيار و تشبيه و تنزيه دور مى‏زد، اما اين رويارويى گسترش يافت و معلوم شد كه در اصل اختلاف بر سر شيوه برخورد با متون دينى است. اهل حديث ظاهر الفاظ قرآن و روايات را سرلوحه ديانت‏ خويش مى‏گرفتند و معتزله ، با استمداد از عقل ، راه را بر توجيه و تاويل متون دينى باز می‌کردند.

عوامل پيدايش عقل‌گرايى
 گرايش به تفكر را پيش از هرچيز بايد در خود اسلام جست ‏وجو كرد. قرآن، برخلاف متون دينى يهود و نصارا، پيوسته بر عنصر عقل و تفكر تأكيد مى‏كند. با وجود اين، عقل‌گرايى در اسلام بى‏شك از عوامل بيرونى اثر پذيرفته است.

گسترش اسلام و مواجهه مسلمين با فرهنگ‌هاى ديگر دو تأثير مهم در انديشه اسلامى برجاى گذاشت: از يك سو علوم و افكار بيگانه به تدريج ‏بر ذهنيت جامعه اسلامى اثر گذاشت و از سوى ديگر دانشمندان اسلامى را براى دفاع از مبانى دينى در مقابل اديان و فلسفه‏هاى معارض برانگيخت.

 به ياد داشته باشيم كه خردباورى، حتى در اوج شكوفايي آن،  معمولاً اقليت فرهيخته جامعه است و توده متدين ايمان و تعبد دينى را بر چون و چراهاى عقلى ترجيح مى‏دهد. رشد عقل‌گرايى از يك سو و انحطاط و جمود حنابله از سوى ديگر، علماى اهل سنت را به بازنگرى و پيرايش در ديدگاه‌هاى سنتى فراخواند.

 با آغاز قرن چهارم ،جريان نص‌گرايى وارد مرحله تازه‏اى مى‏شد. شخصيت‏ بزرگ اهل تسنن به طور جداگانه دست‏ به احيا و بازسازى انديشه دينى و جذب عناصرى از كلام معتزلى زد: ابوالحسن اشعرى. اشعرى بيشتر به حفظ اصول حنابله در قالب‌هاى جديد پرداخت. اشعرى را حد واسط ميان اهل الحديث و معتزله دانسته‏اند. به اين ترتيب در قرن چهارم حلقه‏هاى پيوند ميان نص‌گرايى و عقل‌گرايى تكميل شد و نخستين تقريب ميان اين دو جريان شكل گرفت.

 مفهوم عقل در بين دانشمندان اسلامى از همان آغاز داراى دو جنبه نظرى و عملى بود و اختلاف معتزله با اهل حديث را در هر دو جنبه مى‏توان ديد. هرچند اين تفكيك از آغاز روشن نبود، اما در واقع دو مسأله مهم كلامى آن روزگار، يعنى تشبيه و تنزيه و جبر و اختيار، تجلى اين دو جنبه از عقل بود. اهل حديث معتقد بودند كه اوصاف باريتعالى را بايد به همان معناى ظاهرى كه در آيات و روايات آمده پذيرفت و عقل را حق چون و چرا يا توجيه وتأویل نيست.


معتزله، در مقابل، داورى عقل را هم در «معارف عقلى‏» و هم در «احكام عقل‏» پذيرفتند. به نظر آنها: «المعارف كلها معقوله بالعقل، واجبة بنظر العقل، و شكر المنعم واجب قبل ورود السمع والحسن والقبح ذاتيان للحسن والقبيح‏». از ديگر نزاع‌هاى ميان اهل حديث و معتزله اين بود كه آيا شناخت ‏خداوند امرى نظرى و اكتسابى است‏ يا از امور بديهى است كه عقل و فطرت انسانى آن را به ضرورت و اضطرار درك مى‏كند.

 نص‏گرايان عموماً معرفت الهى را امرى روشن و بديهى شمرده‌اند. برعكس ، معتزله بر اين باور بودند كه معرفت‏ خداوند جز از طريق نظر و استدلال حاصل نمى‏شود. همين اعتقاد بود كه معتزله را به تأسيس علم كلام و تنظيم اصول و قواعدى براى شناخت ‏خداوند و صفات و افعال او واداشت.

اگرچه به ظاهر اشعرى عقل را تنها براى تثبيت و دفاع از مبانى اهل حديث‏ به خدمت گرفت، اما همين كه پاى عقل به ميان آمد، عقايد دينى پذيرفته شده يكى پس از ديگرى تقييد و تعديل شد. نظريه تشبيهى صفات با قيد «بلاكيف‏»،  نظريه جبر با اعتقاد به عدم خلق قرآن با قيد «كلام انفسى‏»  از برداشت كهنه اهل حديث ‏خارج شد و صورتى عقل‏پسند به خود گرفت. از همه اينها مهم تر اينكه ديگر شناخت ذات و صفات الهى امرى بديهى و روشن تلقى نمى‏شد، بلكه نيازمند دليل و استدلال بود و این همان گام به جلو در تلاش‌های عقلی اشعری بود. اگرچه در همان حال توضیح نظریه «کسب» توسط اشعری تلاشی ناکام وغیرعلمی جلوه کرد.

با آمدن جوينى ، كلام در مكتب اشاعره صورت عقلى و جدلى به خود گرفت. وى در مقدمه كتاب الشامل فى اصول الدين به تفصيل از مبانى و روش عقلى سخن گفت و به شبهات كسانى كه استدلال را بدعت ‏يا بى‏فايده مى‏دانستند، پاسخ گفت. هرچند جوينى را مؤسس در علم كلام نمى‏دانند، ولى به هرحال با ظهور او گرايش عقلانى در كلام اشعرى به نقطه اوج خود رسيد.

غزالى در كشاكش عقل و وحى
غزالى با وارد كردن منطق ارسطويى به علم كلام اشعرى، آن را يك گام ديگر به پيش برد. تا پيش از او، حتى در آثار استادش جوينى، متكلمان از نظام منطقى ارسطو بهره نمى‏گرفتند. او با زيركى تمام و با جعل اصطلاحات تازه براى مفاهيم منطقى ادعا كرد كه قواعد منطق را از آيات قرآن استخراج كرده است. او همچنين ادعا كرد كه ارسطو و يونانيان منطق را از پيامبران پيشين برگرفته‏اند و از اين رو منطق ارسطو ريشه‏اى كاملاً دينى دارد.


رد و نقض آراى فیلسوفان و صاحبان مذاهب و غور در انديشه‏هاى كلامى به تدريج غزالی را نسبت ‏به علم كلام نيز بدبين كرد. اين نكته حتى از كتاب كلامى او
«الاقتصاد» تا حدودى دانسته مى‏شود.  از اين جاست كه مرحله دوم حيات غزالى آغاز مى‏شود. او گوهر گمگشته خويش را در تصوف باز مى‏يابد و يقين از دست رفته را تنها در سلوك عرفانى، كه به زعم او سرآغاز راه نبوت است، مى‏بيند.

 در احیاء علوم الدین عقل و خردورزى جايگاهى نازل دارد.  در عوض سلوك عرفانى و تعبد دينى مقام بالایی را به خود اختصاص مى‏دهد. قدم بسيار مهم ديگرى كه غزالى برداشت، لايه‏لايه كردن حقايق و معارف دينى بود. اگر حقيقت درجات و بطون مختلف دارد و اگر انسان‌ها از نظر هستى و عقل مراتب گوناگون دارند، پس هر كس را بايد متناسب با ظرفيت وجودى‏اش تعليم كرد. از اين جاست كه غزالى راهى براى ورود عرفان به معارف دينى بازمى‏كند و آن را فراتر از فقه و كلام مى‏نشاند.

ابن‌رشد درست از همين مبناى غزالى استفاده كرد و براى آشتى دادن عقل و دين تلاش كرد. با اين تفاوت كه غزالى حقايق عالى و معارف والا را به عرفان نسبت مى‏داد و ابن‌رشد به فلسفه. ابن‏رشد بر اين باور بود كه قرآن با تأكيد بر تفكر و تحصيل معرفت عملاً عقل فلسفى را تأ‌ييد کرده است. از نظر او ظواهر متون دينى براى عوام است و فيلسوف با كشف حقايق برهانى به تاويل نصوص دست مى‏يابد. عوام را نبايد با حقايق باطنى آشنا كرد و حتی ‏به آنان نبايد گفت كه نصوص دينى تاويل‏پذير است.

حقايق دينى را، كه همان حقايق فلسفى است، بايد در زبان پيچيده و در همان منابع فلسفى مطرح كرد تا نااهلان بدان راه نيابند. غزالى و ابن‌رشد تاويل را ويژه «راسخان در علم‏» مى‏دانند، با اين فرق كه غزالى راسخان در علم را متصوفه و ابن رشد فلاسفه مى‏داند.

عقل‌گرايى و نص‌گرايى در سده‏هاى متأخر
غزالى با ميدان دادن به تصوف عملاً تفكر عقلانى را تحقير كرد. فلسفه را از قلمرو دين راند و كلام را به عنوان پاسدار مبانی دینی تعیین كرد. در مقابل، ابن‌رشد با تأليف كتاب
«تهافت التهافت» از حرمت عقل دفاع كرد و با دو كتاب ديگرش،« فصل‏المقال» و«الكشف عن مناهج الادله»،  به نظرخود‌، عقل و دين را سازش داد. از لطا‌ئف روزگار آنكه ابن‌رشد بيش از غزالى در تحولات بعدى كلام اشعرى اثر گذاشت.

پس از غزالى، على‏رغم تلاش‌هاى او، يك سنت نيرومند كلامى پاگرفت كه گاه تا قلب مباحث فلسفى به پيش مى‏رفت. عبدالكريم شهرستانى (م‏548ق)، فخر رازى (م‏606ق)، قاضى عضد ايجى (م‏756ق)، سعدالدين تفتازانى (م‏793ق) و سيد شريف جرجانى (م‏812ق) به اين سنت كلامى وابسته‏اند. در كلام اهل سنت نه تنها شعله عقل‌گرايى خاموش نشد، بلكه روزبه‌روز فروزان‌تر گرديد ،به طورى كه آثار اين گرايش تا عصر حاضر پابرجاست. اما تأثير غزالى را بايد در جاى ديگر نشان گرفت.

 او دو جريان مهم را باعث ‏شد و يا لااقل زمينه‏سازى كرد:  از يك طرف به تصوف كه تا آن زمان به عنوان يك جريان مستقل و منزوى به شمار مى‏آمد‌،رنگ ديانت زد و آن را به درون جامعه دينى كشاند. از طرف ديگر، زمينه تقويت جريان نص‌گرايى را فراهم ساخت.

غزالى با تضعيف فلسفه و كلام و رويكرد به وحى به طور غيرمستقيم ، راه را براى عرض اندام سلفيه هموار كرد. نص‌گرايى افراطى كه با مرگ ابن حزم (م‏456ق) در اندلس تقريباً روبه خاموشى گراييد بار ديگر در دمشق زنده شد. اين بار ابن‌تيميه (م‏728ق) و سپس شاگردش ابن‌قيم (م‏751ق) بناى انديشه‏اى را گذاشتند كه اكنون نيز، از جمله در فرقه وهابيت، به بقاى خويش ادامه مى‏دهد.

در آخرين مرحله، متكلمان شيعه فلسفه عقلى مشاء را قالب مناسبى براى عرضه معارف دين تشخيص دادند. اگر بخواهيم از اين هم كمى پيشتر بياييم با مرحله چهارمى مواجه مى‏شويم كه تا عصر حاضر ادامه يافته است.

 آغازگر اين دوره صدرالمتالهين شيرازى(م‏1050ق) است. او گذشته از مقولات فلسفى، مبانى و مفاهيم عرفانى را نيز به خدمت مى‏گیرد و دين با عقل و اشراق هم سخن و همساز مى‏شود. اگر در مرحله سوم ،كلام رنگ فلسفه به خود گرفت، در اين جا اين فلسفه و عرفان بود كه لباس كلام بر تن مى‏كرد.