غلامرضا اعواني:
تلقي ايدئولوژيك از وحي راه دستيابي به حكمت را مي‌بندد

خبرگزاري فارس: رئيس انجمن حكمت و فلسفه ايران، وحي را آگاهي مطلق خواند و گفت: وحي به عنوان علم، دانش و راه شناخت است و با تلقي دگماتيك و ايدئولوژيك از آن، راه حكمت و علم بسته مي‌شود.


به گزارش خبرگزاري فارس،‌ دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آيت‌الله خامنه‌اي در گفت‌وگويي مفصل با غلامرضا اعواني، رئيس مؤسسه پژوهشي حكمت و فلسفه ايران به بررسي ماهيت علوم انساني و موانع پيش روي توليد علم پرداخته است كه مشروح آن در پي مي‌آيد:

* اگر بخواهيم يك تعريف جامع و مانع از علوم انساني ارائه بدهيم آن تعريف چيست؟
ـ پيش از پرداختن به پاسخ شما، بنا بر تجربه و مطالعات طولاني‌ام، معتقدم تا زماني كه وضعيت علوم انساني در يك كشور تصحيح نشود، امكان ندارد علوم ديگر هم تصحيح شود؛ لذا رهبر معظم انقلاب روي نكته‌ بسيار مهمي تأكيد كرده‌اند. اما بايد اين مقوله را خيلي خوب بررسي كرد و عجولانه تصميم نگرفت. هرچه اين مسئله با بررسي كامل و همه‌جانبه پيش رود، به دنبال آن نتيجه بهتري عايد ما خواهد شد.
علوم انساني را در دو سطح مي‌توانيم تعريف كنيم:
در سطح اول همه علوم به معناي بسيار عام آن انساني هستند. اگر انسان را از وجود حذف كنيم، اصلاً علمي وجود ندارد. علم، فهم انسان از هستي است.
اما در سطح دوم، مي‌توان معناي خاص‌تري بيان كرد؛ و آن‌ اين‌كه موضوع علوم انساني، انسان است. اما اگر اين را هم بپذيريم، از سويي تعريف دقيقي است و از سوي ديگر، نيست؛ چون برخي علوم درباره انسان است ولي ما آن را انساني نمي‌گوييم. به طور مثال بخشي از زيست‌شناسي درباره انسان بحث مي‌كند، ولي ما به آن علوم انساني نمي‌گوييم. چون با جسم انسان سر و كار دارد و حيوانات ديگر هم در اين مسئله اشتراك دارند.
بنابراين اگر بخواهيم معناي دقيق‌تري ارائه كنيم، بايد تصريح كنيم علوم انساني: علومي است كه با انسان به‌طور كلي و با تمام وجوهش ارتباط دارد؛ نه فقط با جسم او.
هدايت، يك مسئله عقلاني است و با عقل سر و كار دارد. معناي هدايت را در قرآن بررسي كنيد. پيامبر نيامد كه چيزي را به هستي بيافزايد يا از آن كم كند. او آمد تا انسان را هدايت كند و به او ديد ديگري بدهد.
هر علمي انسان را به يك اعتبار و يك وجه خاص كه با كل وجودش ارتباط دارد، مورد بررسي قرار مي‌دهد. مثلاً جامعه‌شناسي جزء آن دسته از علوم انساني است كه با رفتار اجتماعي او سر و كار دارد. يعني انسان را به عنوان يك موجود اجتماعي و از حيث رفتار اجتماعي مورد مطالعه قرار مي‌دهد. اخلاق از آن جهت با انسان ارتباط دارد كه يك موجود اخلاقي است؛ يعني فضائل و رذائلي دارد كه قابل اكتساب است. همه اين‌ها يك وجه اشتراك دارند و آن اين است كه با كليت وجود انسان سر و كار دارند، نه با جسم او. افتراق آن‌ها هم در اين است كه هركدام با يك حيثيتي سر و كار دارند. اگر جز اين باشد، ديگر نمي‌توان آن را علم ناميد. علم بايد دقيق باشد و مسائل هر علمي بايد در پيرامون همان موضوع باشد و از آن خارج نشود.
در فلسفه مي‌گوييم علم با وجود سر و كار دارد. يعني علم با معدوم سر و كار ندارد و معدوم موضوع هيچ علمي نيست، مگر بالعرض. اما همه علوم از موجود، به يك اعتبار بحث نمي‌كنند؛ بلكه همان‌طور كه گفته شد به اعتبارات مختلف بحث مي‌كند.
علوم انساني هم همين‌طور است؛ ما بايد دقيقاً اين علوم را تعريف كنيم. اين كار شايد كم‌تر صورت گرفته باشد ‌كه مثل روش قدما موضوع و حدود علم تعريف شود تا ببينيم اصلاً تعريف اين علم چيست و موضوع را از چه حيثي بررسي مي‌كند؟

* يعني هنوز در حوزه تعريف علوم انساني كار جدي صورت نگرفته است؟
ـ كار زياد انجام شده است، ولي كارهايي كه بايد انجام شود، هنوز به طور كامل محقق نشده است. علوم انساني بايد به روش قدما تعريف شود. هر تعريفي از ديدگاه خودمان ارائه كنيم، يك جنس دارد و يك فصل. جنس، كل وجود انسان است اما هر علمي فصلي دارد كه آن را متمايز مي‌كند. وقتي جنس و فصل علوم انساني تعريف مي‌شود، موضوع و مسائل آن نيز مشخص و دقيق مي‌شود. به نظر من اين خيلي واضح است و قدما هم اين كار را مي‌كردند. آن‌ها به هر علمي كه مي‌پرداختند، اولين كاري را كه مي‌كردند، تعريف آن بود. در حال حاضر بسياري از علوم، تركيب و مرزهايشان مخدوش شده است. بايد حد هر علمي را مشخص كنيم و تعريف و موضوع و مسائل و نسبت بين موضوع و مسائل را به دست بياوريم.

* علوم انساني از چه دوره تاريخي به عنوان رسته‌اي جدا از علوم ديگر مطرح شده است؟
ـ علوم انساني هميشه بوده ولي اين اسم و عنوان براي آن جديد است. مثل اين‌كه ما آشپزي داشتيم و همه مردم غذا مي‌خوردند ولي در يك زماني، فن آشپزي به صورت كتاب نوشته شد و تبديل به علم شد. اين به آن معنا نيست كه آشپزي وجود نداشت و مردم غذا نمي‌خوردند. علوم انساني هم هميشه بوده است ولي تعبير علوم انساني تقريباً جديد است.
نهضت پوزيتيويسم سعي مي‌كرد روش علوم طبيعي را در علوم انساني به كار ببرد و اين باعث تخريب علوم انساني مي‌شد. بنابراين دريافتند: اين‌ها دو نوع از علم هستند و دو روش مختلف دارند. نمي‌توانيم روش علوم طبيعي را در علوم غيرطبيعي به كار ببريم. بنابراين روش‌هاي ديگري را كشف كردند مثل هرمنوتيك و... كه در علوم ديگر به كار نمي‌رود. اين روش‌ها تقريباً يكي دو قرن است كه به وجود آمده و به جاهاي ديگر هم سرايت كرده است. اما علوم انساني به معناي حقيقي وجود داشته است.

* با در نظر گرفتن اين مطالب به عنوان مقدمه، چه تعريفي از علوم انساني اسلامي داريد؟ آيا در مقابل علوم انساني برخاسته از مباني نظري غرب، چنين ادعايي درست است؟ تعريف و مختصات آن چيست؟
ـ غربي‌ها اصل و اساس علم را نمي‌بينند كه كجاست! ولي حكيم الهي اين را مي‌فهمد. حكيم الهي عالم را ظهور علم الهي مي‌بيند. حكما اين نكته را روشن كرده‌اند كه وجود از علم جدا نيست.
قبل از هر چيز بايد تصريح كنم كه انديشمندان غربي علوم فعلي را با توجه به اجتهاد عقلي خودشان به دست آورده‌اند و نبايد كوششي را كه آن‌ها صورت داده‌اند، به طور كلي قبول يا نفي كنيم. چرا كه در اجتهاد، امكان صحيح و يا غلط شدن نتيجه وجود دارد ولي به هر حال تقليد هم به هيچ وجه جايز نيست. در هيچ علمي تقليد جايز نيست. به محض اين‌كه ما در علمي تقليد كرديم و مطالب آن را به عنوان مسلمات پذيرفتيم، به اصطلاح فلسفه به جدل ـ كه مبتني بر مسلّمات و مشهورات است ـ مي‌رسيم. اين ديگر علم نيست و از عنوان علمي خارج است. علم اجتهاد است و من بايد اجتهاد كنم تا به حقيقت برسم.

* اسلامي و يا غربي بودن آن اين‌جا مطرح نيست؟
ـ از هر طريقي كه حاصل شده باشد. ما علوم يونان را گرفتيم و كامل كرديم؛ يعني اسلامي كرديم. ما يك سابقه درخشان و بي‌نظير در كل دنيا داريم؛ شما انتقال علوم را به اسلام در نظر بگيريد كه مسلمانان چه كار كردند. ابتدا همه علوم را ترجمه كردند، بعد درباره‌اش انديشيدند و آن را تكميل، رد يا قبول كردند. هزاران رد و قبول اتفاق افتاد تا بالاخره شكلي گرفت و شد علم اسلامي. ابن سينا نيامد ارسطو را تكرار كند، بلكه آن‌قدر آن را تكميل كرد و نظام داد كه به صورت فعلي درآمد.
بنابراين ما نبايد چشم خودمان را بر اين علوم و اجتهادي كه ديگران كرده‌اند، ببنديم ولي مسلّم گرفتن مباني و دستاوردهاي آن‌ها هم معني ندارد. مسلم گرفتن يعني چه؟ فقط وحي را بايد مسلم گرفت.

* درباره اسلامي كردن علوم انساني ديدگاه شما چيست؟
ـ در اين‌باره هر كسي نظري دارد. همه نظرها هم محترم است اما بايد با دليل و بينه و برهان باشد. به قول سعدي:
دلايل قوي بايد و منطقي / نه رگ‌هاي گردن به حجت قوي
دلايل بايد منطقي باشد. بالاخره هر كسي كه عقيده‌اي دارد، بايد دليلش را هم بيان كند. نمي‌توان عقيده‌اي يا نظري را بدون اين‌كه دليلي داشته باشد، پذيرفت. نظر و دليل من اين است: تصورها از انسان، خيلي فرق مي‌كند و اين‌كه انسان را در چه مرحله‌اي نگاه مي‌كنيم و او را چگونه مي‌بينيم، در علوم انساني مؤثر است. انسان، خودش را و عالم را و خدا را و همه‌چيز را تفسير مي‌كند. داده‌هاي علم هم قابل تفسيرهاي مختلف است. شما چه تفسيري مي‌كنيد؟ فيزيك را يك نفر ماترياليست، يك‌جور تفسير مي‌كند، يك حكيم الهي مثل افلاطون هم همين فيزيك را الهي مي‌بيند. اگر اين علم را به دست افلاطون بدهيد، فيزيك بودنش را رد نمي‌كند اما مي‌گويد تفسيرش اين نيست كه مادي باشد. حكيم، همين داده‌ها را از يك مرتبه بالاتر بررسي مي‌كند. عقل بالاترين قوايي است كه داده‌هاي حس را تفسير مي‌كند. عقل هم مراتبي دارد. عقل قدسي، عقل الهي، عقل جزئي، عقل كلي و... در جهان‌بيني وحياني، عقل الهي است. وحي هم ما را به عقل الهي هدايت مي‌كند.
البته تلقي‌هاي مختلفي از وحي وجود دارد. خيلي از تلقي‌ها اصلاً پذيرفتني نيست. خيلي دگماتيك است يا به اصطلاح امروزي‌ها ايدئولوژيك است. وحي را نبايد ايدئولوژيك ديد. وحي به عنوان علم، به عنوان دانش، به عنوان راه شناخت، به عنوان آگاهي مطلق است. وقتي آن را ايدئولوژيك كرديد، يعني راه علم را بستيد. ايدئولوژي آفت علم و دين است. دين مباني الهي و علمي و حكمي عجيبي دارد. وقتي ايدئولوژي شد، راه حكمت و علم بسته مي‌شود. دانش هم نبايد ايدئولوژيك شود؛ اگر دانش است، بايد درباره‌اش بحث كنيم.
نمي‌توانيم 1400 سال تاريخ‌مان را رها كنيم و يك‌باره از نو شروع كنيم. اين تفكري كه در بعضي‌ها وجود دارد، كاملاً غلط است. آن‌ها خيال مي‌كنند كساني كه در گذشته بودند، هيچ فكري نداشتند.
علم هم مراتب دارد. وقتي علم مشكك است، نمي‌شود گفت قابل تفسير نيست و همين را بگيريم و بس كنيم. در قديم امثال افلاطون، ابن‌سينا و ملاصدرا و... بوده‌اند كه پيش از اين‌كه دانشمند باشند، عالم الهي بوده‌اند و ميـتوانسته‌اند علم را تفسير الهي كنند. اما در غرب علم الهي وجود ندارد. چيزي كه در غرب اتفاق افتاده اين است كه علوم را در حد وسيع دارند اما عالم الهي ندارند كه مفسر آن‌ها باشد، يا هستند اما ضعيف‌اند.
انسان، داراي يك حقيقت واحد است. نمي‌توانيد بگوييد انسان فقط حس يا خيال است. اين همان اشتباهي است كه غربي‌ها مي‌كنند. علوم با عقل جزئي سر و كار دارند. هر علم انساني و غيرانساني، به عقل جزئي برمي‌گردد اما دين بيشتر با عقل كلي سر و كار دارد. چون با عقل جزئي نمي‌توان خدا و معاد و... را اثبات كرد؛ اما با عقل كلي مي‌توان. در يك جهان‌بيني وحياني، نمي‌توان علوم را كه همگي با عقل جزئي سر و كار دارند، از عقل كلي بُريد.
علوم انساني‌اي كه ما امروز مطالعه مي‌كنيم، علوم جزئي است. قدما علم كلي داشتند. آن‌ها علوم را به ادني، اوسط و اعلي تقسيم مي‌كردند. علم ادني همين علومي است كه مطالعه مي‌كنيم. علم اوسط علم رياضي و علم اعلي، علم الهي است. اين علوم پيوستگي دارند. نمي‌توان اين خط پيوستگي را بريد.
به هر حال چيزي كه اتفاق افتاده اين است كه در مراتب علم، خدشه وارد شده است. در غرب علم ادني را گرفتند و بقيه را انكار كردند. فلسفه‌هاي جديد هم به اين مسئله كمك كردند. بيشتر فلسفه‌هاي جديد علم اعلي را منكر هستند. بنابراين علومي كه مانده، بدون اتصال به علم اعلي است. علم اعلي بايد با سطوح ديگر علم پيوند بخورد. اگرنه مضرات زيادي براي انسان دارد.

* بالاخره اسلامي شدن علوم به چيست؟
ـ علوم هميشه درباره پديدارها بحث مي‌كنند. هر علمي از جمله علوم انساني با داده‌هايي كه دارند، درباره پديدارها مطالعه مي‌كنند. به‌طور كلي ماهيت علم جديد، پديداري است و با حقيقت سر و كار ندارند. اما وراي همين پديداري كه در عالم وجود دارد و علم به ما نشان مي‌دهد، حقايقي در پس پرده است. همه حقيقت اين نيست كه ما مي‌بينيم. حقايقي هست كه بايد از آن سؤال شود كه چرا هست؟ چرا اين‌طور است؟ و... علم متكفل چرايي نيست، متكفل چگونگي است. اما كار حكمت الهي اين است كه در عين پذيرفتن پديدار، مي‌گويد عقل كلي بايد تحليل كند و نظر ديگري بيندازد و براي فهم عميق‌تر هستي، پديدار را تفسير كند. چون انسان فهم دارد و فاهم هستي است. انسان بايد اين فهم را به حد اعلي برساند. كار دين همين ارتقاي فهم است. قرآن همه‌چيز را از سطح پديده‌ها مي‌برد به اصل و حقيقت آن‌ها در علم الهي يا در حقيقت وجود كه بدون آن، علم ناقص است.
اين كار راسخون در علم است. رسوخ يعني چه؟ يعني از ظاهر به سمت باطن و حقيقت رفتن. البته علما همه راسخ نيستند، عالم راسخ و غير راسخ داريم. غير راسخ هم عالم است اما تنها عالم راسخ است كه از ظاهر به حقيقت رسوخ مي‌كند. اين عالم راسخ، عالم الهي و حكيم حقيقي است.
دين را بايد به عنوان حكمت ـ به معناي قرآني آن ـ شناخت و شناساند، نه به صورت ايدئولوژي. دين «يعلمّه الكتاب والحكمة» است. ارسطو يا ابن‌سينا يا افراد ديگر... حكيم الهي بودند. آن‌ها ربط ظاهر و حقيت را ممكن مي‌ساختند و به دين خدمت مي‌كردند. چرا متفكران ديني سراغ اين‌ها مي‌روند؟ براي اين كه همه‌چيز را به عنوان علم الهي مي‌ديدند و نزد آن‌ها علم وحدت داشته؛ يعني جزئي از يك جريان الهي بوده است. بنابراين چنين حكمايي كار دين را آسان مي‌كرده‌اند.
متأسفانه اكنون خيلي از مسلمانان گرفتار تعصبات شده‌اند. يعني دين را به عنوان دانش الهيـ عالي‌ترين مرتبه دانشي كه مي‌شناسيمـ نگاه نمي‌كنند. خيلي از فرقه‌هاي ديني كه در گذشته بودند يا امروز هستند، دين را مثل ايدئولوژي، مسلّماتي فرض مي‌كنند كه نبايد درباره‌اش چون و چرا كرد. البته از آنچه علماي ما درباره‌اش زحمت كشيده‌اند، بايد استفاده كرد كه الان استفاده نمي‌كنيم. چون خيال مي‌كنيم دين را تازه كشف كرد‌ه‌ايم. نبايد از كار بزرگاني كه در گذشته بودند و كارهاي عظيم هم كردند، استفاده كنيم. نمي‌توانيم 1400 سال تاريخ‌مان را رها كنيم و يك‌باره از نو شروع كنيم. اين تفكري كه در بعضي‌ها وجود دارد، كاملاً غلط است. آن‌ها خيال مي‌كنند كساني كه در گذشته بودند، هيچ فكري نداشتند. البته نمي‌گويم همه انديشه‌شان درست بوده ولي اين تفكر كه ما 14 قرن هيچ تفكري نداشته‌ايم و الان بايد شروع كنيم، خودش عين تعصب است. اين با حكمت الهي هم منافات دارد كه خداوند وحي را فرستاده بوده در حالي كه 14 قرن براي مردم غيرمفهوم بوده و پيام وحي را هيچ كسي نفهميده است! يعني خدا به آن غايتي كه داشته تا مردم را رستگار كند و آن‌ها را به معرفت برساند، نرسيده و در كار خودش شكست خورده است! اين باطل است.

* وقتي مي‌گوييم علوم انساني اسلامي، در واقع به علوم انساني‌اي اشاره مي‌كنيم كه جهت آن سير از ظاهر به حقيقت است؟
ـ‌ بله؛ انسان فقط اين نيست كه در روان‌شناسي درباره‌اش مطالعه مي‌كنند؛ در عين حالي كه روان‌شناسي دانش خوبي است، ولي حقيقت من در آن چيزي كه روان‌شناسي معرفي مي‌كند، نيست. اگر حقيقت روان انسان را كه الهي است در نظر بگيريم، در روان‌شناسي هم تحولي پيدا مي‌شود. اگر كسي وجود الهي انسان را منكر شود، براي خود انسان مسائل رواني پيش مي‌آيد و ماهيت روان‌شناسي تغيير مي‌كند.

* اين‌جا تمايز علوم انساني و غير آن مشخص مي‌شود؟
ـ بله. در منظر اديان، انسان را داراي دو تولد است: تولد اول و تولد ثاني. تولد اول همان تولد جسم است و ورود ما به اين دنيا. تولد ثاني ما تولد به روح است. اين امر در انجيل خيلي واضح گفته شده است. حضرت عيسي مي‌گويد هيچ‌كس وارد ملكوت آسمان نخواهد شد مگر اين‌كه دوبار متولد شده باشد، يكي به جسم و يكي به روح. انسان‌هايي كه به دنيا مي‌آيند، همه تولد جسماني دارند ولي آيا همه تولد روحاني هم دارند؟ نه؛ و دين براي تولد روحاني آمده است؛ در حالي كه تولد جسماني را منكر نيست. تولد روحاني يك چيز بسيار پيچيده‌ است. قرآن مي‌گويد كه براي شما پيامبري فرستاديم تا شما را زنده كند: «يحييكم». مگر ما زنده نيستيم؟ منظور قرآن زندگي روح است. اين معني را قرآن خيلي تأكيد كرده است. درباره خود قرآن و درباره پيامبر (ص) كه دعوت او براي زندگان و زندگي‌بخشي است. حيات تازه مي‌دهد.
پس حيات دو نوع است، يكي حيات به جسم، يكي به روح. علوم بيشتر با حيات جسمي ما سر و كار دارند. تمام اين علومي كه مي‌خوانيم تا لب گور به درد مي‌خورند. وقتي كه انسان چشمش را بست، ديگر اين علوم بي‌كاره ميـشوند. اما آخرت طور ديگري است. آن‌جا تولد روحاني است و احوال روح مطرح مي‌شود كه نتيجه اعمالي كه انسان در اين عالم انجام داده، است. حيات جسماني با رسيدن انسان به قبر ديگر تمام مي‌شود و علومي كه با تولد اول او سر و كار داشتند، با مرگ او پايان مي‌گيرند. ولي حيات واقعي انسان در آن‌جا آغاز مي‌شود. انسان واقعي بنا به تعريف حكمت و دين، تولد روحاني‌اش تازه با مرگ آغاز مي‌شود.
تولد ثاني در همه اديان بسيار مهم است. در حكمت الهي هم تولد ثاني مهم است. ملاصدرا حكمت را چگونه تعريف مي‌كند؟ او در اول اسفار همين آيه‌اي را كه در انجيل از قول حضرت عيسي آمده، نقل مي‌كند كه هيچ‌كسي وارد ملكوت آسمان نمي‌شود مگر آن‌كه دوبار متولد شود. صدرا مي‌گويد حكمت، تولد ثاني است. او حكمت را عين تولد ثاني مي‌بيند.
اديان نمي‌پذيرند كه همه علوم را به سطح تولد اول تبديل كنيد و به سطح پديدارها تقليل دهيد و انسان را از ميان برداريد. تمام هدف دين، تفسير وجود انسان است. بدون دين انسان را چه تصوير مي‌كنيد؟ تصويري از انسان كه بيشتر غربي‌ها و مردم امروز دارند، تصوير جسمي و محدود به تولد اول است. اگر به تولد ثاني قائل باشيم، تفسير آن با حكمت الهي و اديان است. هيچ چيز نيست كه با تولد ثاني ارتباط نداشته باشد. غربي‌ها اين‌ها را با هم متضاد مي‌دانند اما در عالم شرق، اين‌ها را متضاد نمي‌ديدند، بلكه لازم و ملزوم مي‌دانستند. غربي‌ها مي‌گويند يا اين يا آن. يا بايد برويم سراغ رهبانيت يا سراغ دنيا. در شرق نه؛ اين‌ها را هميشه لازم و ملزوم مي‌ديدند. با هم تنافي ندارند؛ حكماي ما آن‌ها را با هم ربط مي‌دادند.
پيدايش علوم در قرون جديد، بر جدايي آن‌ها از حكمت الهي مبتني بوده است. مي‌شود در اين‌باره ده‌ها كتاب نوشت كه چطور علوم جديد از آن ديد الهي گسسته و حتي آن‌هايي كه به ظاهر مي‌گفتند الهي هستيم، مبادي صد درصد غير الهي دارند. ممكن است مؤمن باشند، ولي ايمان‌شان اين‌جا حرف نمي‌زند. فلسفه انديشمندي مانند دكارت، از ايمانش برنمي‌آيد.
پيدايش علوم جديد با نفي حكمت الهي و نفي اديان بوده است. در عالم اسلام هم، همين علوم رشد يافته و فربه شده را گرفتيم و به كار مي‌بريم. حكماي الهي‌مان هم نتوانستند يا كمتر توانستند با اين علوم ربطي پيدا كنند. بنابراين سر در گم هستيم. بايد دوباره وحدت طولي علوم در سطوح مختلف پديد بيايد. اسلام دين توحيد است. بايد به توحيد علمي برسيم. يعني مراتب و ارتباط اين‌ علوم را به عنوان يك كل واحد و همه چيز را در جاي خودش در نظر بگيريم تا دوباره بتوانيم نسبت به اين علوم ديد الهي داشته باشيم. اين كار هركسي نيست. حكيم تراز اوّلي مثل ملاصدرا مي‌خواهد.
پيدايش علوم جديد با نفي حكمت الهي و نفي اديان بوده است. در عالم اسلام هم، همين علوم رشد يافته و فربه شده را گرفتيم و به كار مي‌بريم.
اساس دين علم است. خداوند هم هستي‌بخش است، هم عالم. او هستي داده و به همه چيز عالِم است و عالَم را از روي علم پديد آورده است. عالم چيز عبثي نيست، پديده آمده از علم الهي است. همه هستي پديدار علم الهي است. غربي‌ها اصل و اساس علم را نمي‌بينند كه كجاست! ولي حكيم الهي اين را مي‌فهمد. حكيم الهي عالم را ظهور علم الهي مي‌بيند. حكما اين نكته را روشن كرده‌اند كه وجود از علم جدا نيست. چون وجود اصل الهي دارد، علم هم اصل الهي دارد. با اين ديد، علوم جديد حفظ مي‌شود اما عمق پيدا مي‌كند و بالا كشيده مي‌شود. وقتي ما از ديد بالاتر نگاه مي‌كنيم، پديدارها عمق ديگري پيدا مي‌كنند.
حكمت از بالا نگاه مي‌كند و به عمق حقيقت مي‌رسد. بنابراين نوع سؤال‌هاي حكمت با علوم فرق دارد. سؤال علوم هميشه جزئي و در غالب موضوع علم است. علم بايد درباره چيستي، چرايي و چگونگي سؤال كند. سؤال علم هميشه محدود است؛ نمي‌تواند بالاتر برود. اما انسان با اين‌كه خودش محدود است، سؤال‌هاي مطلق دارد. سؤال‌هايش به چيزهاي جزئي محدود نمي‌شود. اين سؤال‌ها در حكمت و دين مطرح مي‌شود. وقتي شما اين سؤالـها را كرديد، پديدار به حقيقت تبديل مي‌شود.
سؤال‌هاي حقيقي اين سؤال‌هاست كه داخل علوم نيست. همه علوم پيش‌فرض‌هايي دارند كه در درون خود، از آن‌ها بحث و سؤال نمي‌كنند. پيش‌فرض‌ها را مسلم مي‌دانند. مثلاً در فيزيك نمي‌پرسند حقيقت ماده چيست؟ همين كه آن را تشريح كنند، كافي است. سؤال‌هاي بنيادي‌تر را در خود آن علم بررسي نمي‌كنند و پاسخ نمي‌دهند. علوم انساني مانند جامعه‌شناسي و روانشناسي هم همين‌طورند. در حوزه هر علمي سؤال‌هاي جزئي مي‌كنند و خارج مي‌شوند اما سؤال‌هاي بنيادي‌تري هست كه در هيچ علمي مطرح نمي‌شود. سؤال‌هاي حقيقي و مطلق، آن‌هاست.

* پس مي‌توان از علوم طبيعي الهي هم سخن گفت.
ـ‌ از ديد الهي بله. چون در عين اين‌كه به هر چيزي از ديد پديداري نگاه مي‌كنيد، از ديد الهي و از بالا هم نگاه مي‌كنيد. هستي و علم در اين هستي، الهي است. دين ما را هدايت مي‌كند. هدايت يعني چه؟ دين حقايق را نمي‌آفريند. حقايق هست، دين ديد ما به حقيقت را درست مي‌كند. خدا هستي را آفريده و عقل را هدايت مي‌كند كه فقط پديدارها را نبيند. انسان را از مرتبه پايين، بالا مي‌كشد تا بهتر ببيند. بنابراين دين، هدايت عقل است براي رسيدن به مرتبه جامع‌تر و كلي‌تر و رسيدن به ديد وحداني الهي.
هدايت، يك مسئله عقلاني است و با عقل سر و كار دارد. معناي هدايت را در قرآن بررسي كنيد. پيامبر نيامد كه چيزي را به هستي بيافزايد يا از آن كم كند. او آمد تا انسان را هدايت كند و به او ديد ديگري بدهد. براي همين تحولي در درون انسان به وجود آورد؛ يك تحول الهي كه به انسان ديد و آگاهي ديگري داد تا با آن بتواند طور ديگري تفسير كند.

* يعني براي دست يافتن به علوم انساني اسلامي در جامعه‌ امروز اولين كاري كه بايد بكنيم اين است كه دنبال فلسفه‌ علم اسلامي برويم؟‌
ـ بله، فلسفه به معناي حكمت و حكمت الهي كه دور از جنجال ايدئولوژي باشد. ايدئولوژي مخلّ علم و دين است. يعني دين را از آگاهي‌بخشي و هدايت‌گري خارج مي‌كند. دين، عالي‌ترين نوع شعور است؛ شعور صددرصد درست الهي است. پيامبر آورنده‌ي وحي و تجلي كمال اين شعور الهي است. اين شعور ما را هدايت مي‌كند و واقعاً تحولي در آگاهي ما ايجاد مي‌كند كه نمي‌توانيم از آن دست بكشيم.
برداشت غربيان از علم ـ كه ما مي‌گوييم سكولار و دنيوي شده ـ خطاست. علم و دين از جايگاه خود خارج شده‌اند. امروزه حتي فلسفه هم از علم بودن خارج شده و ديگر به علم الهي ربط ندارد. در حالي كه در دين شرط است كه بايد با علم پيوند بخورد. خود دين، علم اعلي است.