پس از انتشار کتاب جدید استفان هاوکینگ(Stephen Hawking) و لئونارد ملودینوف(Leonard Mlodinow) با عنوان «طرح شکوهمند»(The Grand Design) که در سپتامبر 2010 چاپ شد، بحث های بسیار زیادی شکل گرفت.

جالب ترین رویداد، تبدیل شدن ادعای این کتاب به سرتیتر خبرگزاری های معتبر دنیا بود. میشه به خبرگزاری ها و روزنامه های یاهو نیوز(Yahoo!News)، سی.ان.ان(CNN)، نیویورک تایمز(NYTimes)، آبزرور(Observer)، واشنگتن پست(Washington Post)، اکونومیست(Economist)، بی.بی.سی(BBC)، گاردین(Guardian)، نیوساینتیست(NewScientist) و رادیوملی(NPR) اشاره کرد.

شاید چندان عاقلانه نباشه که این موضوع رو در این پست بررسی کنم، اما مطمئنا برای متخصصان و علاقه مندان به جامعه شناسی علم(Sociology Of Scientific Knowledge) این محبوبیت رسانه ای میتونه موضوع پژوهشی خوبی باشه.

اما موضوع این پست؛ بعد از انتشار کتاب The Grand Design، مباحثاتی(و شاید مجادلاتی) نیز در جامعه فیزیک در گرفت. من نمی خواهم این مطلب را به واکاوی کامل کتاب اختصاص دهم(به ویژه این که کتاب را هم کامل نخوانده ام و از آن ویژه تر این که نقصان آگاهی اینجانب اظهرمن الشمس است). ولی به نظرم با توجه به بازتاب های شکل گرفته می توان بررسی سطحی اما منطقی ارایه داد.

شاید پر سر و صداترین بند کتاب The Grand Design، این باشد:

«به دلیل وجود قانونی همچون گرانش، جهان می تواند خودش را از هیچ چیز بیافریند. به دلیل همین آفرینش خودبخودی است که به جای هیچ چیز، چیزهایی وجود دارد.جهان وجود دارد و ما وجود داریم. نیازی نیست به خدا متوسل شویم که فتیله آبی را برافروزد تا جهان به حرکت درآید.»

اگر خوب به این بند دقت کنیم، می بینیم که بر خلاف برداشت عام(به عمد یا به سهو)، این بند چیزی درباره وجود خدا نمی گوید. شاید معادل این بند را بتوان این گونه نوشت: «توسل به خدا برای تشریح منشا جهان فیزیکی امری غیرضرور است». این جمله گرچه نتایج الهیاتی(Theological) دارد و حتی استادان دانشکده الهیات کمبریج (Faculty of Divinity, University of Cambridge)هم به آن واکنش نشان داده اند، ولی پا را از ساحت علوم تجربی بیرون نمی گذارد و هیچ صلاحیتی برای اظهارنظر فلسفی یا دینی ندارد.

عمده، نتیجه فیزیکی چنین نظریه ای می باشد. با علم ناقص من، چنین ایده ای بلافاصله به مهبانگ(BigBang) اشاره دارد: نقطه اولیه چگال و داغ چگونه به وجود آمده است؟ برخی معتقدند که (لزوما) نیرویی ماوراطبیعی(Supernatural Force) چنین تکینگی را ایجاد کرده. شاید چنین برداشت ماورایی، صرفا فرار از جهل فعلی باشد که نسبت به قوانین طبیعی وجود دارد. اما در این کتاب عنوان شده که احتمالا راهکاری فیزیکی و با توسل به قانون گرانش برای این مسئله وجود دارد.

بر روی میز فیزیکدانان، هم نظریه میدان واحد(Unified Field Theory) قرار دارد و هم نظریه M(M-Theory). اگر در نظریه میدان واحد با چهاربعد(سه بعد مکان و یک بعد زمان) روبروییم، در نظریه ای مانند M-Theory با ده و شاید یازده بعد روبرو هستیم. ما هنوز هم با پیوند دادن مکانیک کووانتومی(Quantum Mechanics) و نظریه نسبیت(Theory Of Relativity) مشکل داریم و این یعنی هنوز نتیجه قطعی نگرفته ایم!

اگر این چنین به موضوع نگاه کنیم و نتایج را بنگریم، متوجه می شویم که هیچ کدام از استدلال های وجود یا عدم خدا با چنین فرضیه ای مخدوش نمی گردد. همان طور که هیچ کدام از علل وجود یا عدم خدا، به تشریح ماوراطبیعی مهبانگ تکیه ندارد.
به نظر می رسد چه این امر به کفر بیانجامد و چه ایمان...راه اشتباهی را پیموده ایم؛ گرچه افزایش یا کاهش آن ها قابل تصور است!