فهم كلي مفهوم نيهيليسم

علی زمانیان

«نيهيليسم» وضعيت روان شناختي و معرفت شناختي است كه در آن،‌معناي زندگي، هستي، بودن ،خود وحیات ،از دست مي‌رود و در پي آن شرايطي اضطراب آفرين و سردرگمي روحي ايجاد مي‌شود. نيهيليسم، جدي نگرفتن دنياوزندگي وهر آن چيزي است كه با آن مواجه مي‌شويم. نهيليست در رويارويي با شرايط بيروني، هيچ توضيح و تفسيري و توجيهي برای رویدادهای تلخ و شیرین نمي‌يابد. يك نهيليست، گويي غريبه‌اي است در اين عالم، در ميان واقعيت‌هاي سخت و زمختي كه نه قدرت فهم آنان را دارد و نه مي‌تواند آنها را تغيير دهد.

 

 

روحيه نهيليستي را مي توان بر روي يك طيف ترسيم كرد و آنرا از حالت ضعيف و كم به سمت افراطي تقسيم بندي نمود. در سمت راست طيف نيهيليسم، كساني قرار مي‌گيرند كه به پوچي بي مسئله و غيرجدي مي‌رسند، وضعيتي كه در آن حتي پوچي هم اهميت ندارد. آنان به زندگي معمولي شان ادامه مي‌دهند ولي هر از چندگاهي (و عمدتا بر اثر فشارهای زندگي و افزايش نارضايتي)، سري تكان مي‌دهند و به ياد مي‌آورند كه به پوچي زندگي و جهان فكر كرده‌اند و نگران شده‌اند. اما پس از مدتي اين احساس آنهارا رها مي‌كنند و آنان دوباره و سريع به زندگي‌شان برمي‌گردند. آنان سعي مي‌كنند احساس‌هاي ناخوشايند ناشي از به پوچي رسيدن را فراموش كنند تا بتوانند به حيات و زندگي‌شان ادامه دهند، گرچه گاه و بيگاه درمعرض انواع سؤالات مبهم خود قرار مي‌گيرند. هرچه به سمت چپ طيف پيش مي رويم، به سوي منطقه‌ي نيهيليسم افراطي كشيده مي‌شويم. در اين وضعيت است كه افرادي به پوچي مي‌رسند، اما احساس بي‌معنايي و پوچي رهايشان نمي‌كند و به مثابه‌اي مسئله‌هاي فراموش نشدني، زندگي روزمره و حتي روان و شخصيت فرد را دچار اختلال مي‌كند. زندگي و هستي، براي اين گروه، مسئله‌اي است كه بايد حل شود و يا دست كم چيستي آن درك و فهم گردد. در نيهيليسم افراطی، انديشه و احساس بيهودگي و پوچي، غيرقابل اغماض است، به گونه‌اي كه نمي‌توان از كنار آن گذشت و آن را فراموش كرد. آنان نمي توانند آرام بگيرند، لذا در سفري دائمي براي يافتن معناي جهان و زندگي و زيستن ، حركت مي‌كنند، تا اينكه اميدشان را از دست بدهند و مانند «كامو» معتقد شوند كه هيچ چيز مهمي وجود ندارد كه مجبور باشند به آن فكر كنند. آن چنان كه قهرمان بيگانه ي «كامو» كه مادرش را از دست مي‌دهد، اما بر سر تابوت مادر مي‌نشيند، قهوه مي‌نوشد و سيگار مي‌كشد. آن گاه بدون هيچ گونه احساس ناراحتي، به دريا مي‌رود وشنا مي‌كند.

 

اين قهرمان، در فرداي مرگ مادر به سينما مي‌رود و به تماشاي فيلم كمدي مي‌نشيند. براي او كه بعداً به جرم قتل، محكوم به اعدام مي‌شود، حتي زندگي‌اش مهم نيست و «هيچ چيز فرق نمي‌كند». براي او جهان ناپايدار و بي معناست و لذا شادمان از اين است كه در نهايت، پوچي هستي خويش را پذيرفته است.»( كامو، ديويد زين پيرويتس، ترجمه روزبه معادي، تهران: باشي زاده، 1378، صفحه 66.)

كامو خودكشي را از جنبه‌ي هستي شناختي مطالعه مي‌كند و آن را مرگي مي‌داند كه به اراده ي خويشتن اتفاق مي‌افتد تا «فقدان دليل جدي براي زيستن … و اعتراض به بيهودگي رنج كشيدن» (پيشين، ص 73.) را به رسميت بشناسد.

 

كسي كه به پوچي مي‌رسد، گويي «بيگانه‌اي» است در اين جهان. براي او جهان بيش از هر چيز غيرقابل درك است. احساس پوچي، «احساس جدايي انسان و زندگي است. انسان، هنرپيشه‌اي است كه روي صحنه آمده، اما صحنه پردازي برايش آشنا نيست و نمي‌داند كدام قسمت از نمايشنامه را بايد اجرا كند و همواره احساس عدم تعلق و آوارگي مي‌كند.»( پيشين، ص 41)

 

فلسفه‌ي «اين نيز بگذرد»، فرصتي در اختيار آدميان مي‌نهد تا از كنار هر چيز ناخوشايند بگذرند و بي آن كه با آن درگيري عاطفي و يا شناختاري پيدا نمايد، بتواند به زندگي عادي‌شان ادامه دهند. در چنين رويكردي است كه محسوسات اين عالم (و آن چه پيش مي‌آيد)، بي ارزش و يا كم ارزش جلوه مي‌كند. اين رويكرد، واكنشي است كه در برابر ارزش‌هاي متعالي شكل مي‌گيرد و معتقد است در پس پرده‌ي اين عالم هيچ چيز، هيچ هدفي و هيچ وحدت بزرگي نهفته نيست. يعني آن گاه كه نقاب از رخ گيتي برافكنيم، در پس آن با هيچ مواجه مي‌شويم. آن چنان كه سهراب سپهري مي‌گويد:

به سراغ من اگر مي‌آئيد، پشت هيچستانم،...

آدم اين جا تنهاست،

و در اين تنهايي، سايه‌ ناروني تا ابديت جاري است.» (هشت كتاب، سهراب سپهري.)

 

احساس تنهايي و بيگانگي با این جهان به گونه‌اي كه سهراب سپهري آن را سروده است، از ويژكي‌هاي بنيادين نيهيليسم است. مولوي نیز احساس تنهايي و دلتنگي مي‌كند. اما ناله‌هاي او از آن است كه مي‌داند كه از وطن مألوف خويش جدا شده است. او مي‌داند كه اگر از نفيرش مرد و زن ناليده‌‌اند، از آن جهت است كه از نيستان و از يار خويش جدا افتاده است. بنابراين دو گونه غريبگي و احساس تنهايي شكل مي‌گيرد: اولا احساس تنهايي كسي كه از يار خود دور شده است و ثانيا احساس بيگانگي و تنهايي كسي كه مي‌داند كه تنهاست اما نمي‌داند چرا. او فقط در اين هيچستان گرفتار آمده است. دلتنگي و گلايه‌ي مولوي از جدايي است و دلتنگي‌هاي يك نهيليست از پوچي و تنهايي است. از اين روست كه اين جهان براي مولوي معنا مي‌يابد و اگر مي‌نالد، همه از براي دوست و نه از بودن در اين جهان است. و درست نقطه مقابل نيهيليسم، اين جهان، براي مولوي، بهشت پرصفاي سرسبز است. زيرا در صلح و دوستي با خداوندگار اين جهان است.

 

من كه صلح دائمم با اين پدر

اين جهان چون جنتست اندر نظر

 

 

 

نيهيليسم بر معيار بي معنايي شكل مي‌گيرد. جهان و زندگي كه بر آن نمي‌توان اميدي داشت. براي يك نهيليست نه تنها جهان و زندگي بي‌معناست كه نااميد از يافتن معنا توسط ايدئولوژيها و انديشه‌هاي متافيزيكي است. به عبارت ديگر، حتي انديشه‌هاي موجود هم نمي‌توانند پاسخگويي پرسش هاي زندگي باشند.

 

ژان گيتون فيلسوف كاتوليك معتقد است، وقتي آدمي در برابر جهان و هستي قرار مي‌گيرد، دو گونه واکنش از خود نشان می دهد. آن دو گونه موضع آدمي در قبال جهان و زندگي عبارت است از: پوچي و راز.آدمی وقتی دربرابر هستی،زندگی وحیات قرار می گیرد ازخود می پرسد «درپس اين پرده چيست؟ افراد در برابر اين معما دو گونه واکنش نشان می دهند: يكي بر جانب پوچي رهنمون مي‌شود و ديگري به جانب «راز».. رازها حقايقي نيستند فراتر از ما، حقايقي هستند فراگيرنده‌ي ما» ( كامو، ديويد زين پيرويتس، ترجمه روزبه معادي، تهران: باشي زاده، 1378، صفحه 66.)

 

در اين رويكرد مسايل نهايي و اساسي زندگي، از جنس رازند. «پوچي»، وقتي سر برمي‌آورد كه معنايي براي مسايل مناسبي نمي‌يابيم و آن را نيز از جنس رازها برنمي‌شماريم. «معناداري ، بدين منظور است كه آدمي توجيه رواني و فكري براي اولويت‌هاي و ارزش گذاري‌هاي خويش بدست آورد، بدون آن كه او نيازمند «هويت‌داري» (پاسخ به پرسش‌هاي عالم و آدم) باشد.» هنگامي كه انسان معاصر( و بعد از رنسانس) قصد آن كرد كه برپاي خويش بايستد و معناي زندگي را خود دريابد، هنگامي كه از زير سيطره اقتدارهاي سنتي بيرون آمدو «رازهاي» اين عالم را(كه عارفان را مسحور و مقهور مي‌ساخت) از جنس مساله‌هایي تلقي كرد كه بايد حل شوند و متعلق آگاهي انساني قرار گيرد، آن وقت بود كه بن بست‌هاي متوالي را تجربه مي‌كرد. نيچه، انسانی راکه قرار است برپای خودبایستد ، « ابر انسان» نام نهاد. از نظر او، «ابر انسان» انساني است كه بر پاي خود مي‌ايستد و قرار است اهداف، ارزش‌ها و اصول را خود پي ريزي نمايد و به قول داستايفسكي، از «حد توده‌ها فراتر» مي‌رود، زيرا از ديگران متفاوت و متمايز مي‌شود.

 

براي يك نهيليست، همه‌ي آرمان‌هاي فراتر از بشر مرده است و يا همه‌ي معنابخشي‌هاي فراتر از زندگي ملموس بشر مرده‌اند. (رجوع شود به رويكرد تحليلي بر فلسفه اگزيستاليسم (7) – حميد رضا نمازي – سايت باشگاه انديشه 26/7/1383.)

براي انسان دوران سنت، گزاره‌هاي توضيح بخش (كه در پرتو آن به فهم قابل قبول از جهان و زندگي نايل مي‌آمد) و هم گزاره‌هاي توجيه بخش (كه در پرتو آن همه چيز موجه جلوه مي‌كرد) و گزاره‌هاي «فيصله بخش» (كه در آن پرتو آن بن بستها باز مي‌شد و نزاع‌ها خاتمه مي‌يافت) ،حضوري پررنگ داشت. آرامش دوران سنت (و انسان سنتي) ، ناشي از معناداشتن زندگي و هستي است. براي او مسايل به راحتي حل مي‌سوند و پرسش‌ها، پاسخ‌هايي درخور مي‌يابند. اما انسان امروز (و از آن جايي كه در پي معنادهي به اين جهان است) با انواع اضطراب‌ها و تلخي‌ها دست و پنجه نرم مي‌كند. علل اضطراب آفرين در دوران پيشين نيز وجود داشته است، اما ساكنان آن زمان، به مدد دين و‌انديشه‌ي متافيزيكي آنها را معنا مي‌كردند.

پل تيليش (متاله آلمانی) معتقد است، انسان همواره باسه گونه تهديد و اضطراب وجودي (اگزيستانس)، مواجه می شود. سه عاملي كه اضطراب مي‌آفرينند و موجوديتي دائمي دارند عبارتند از:

اضطراب ناشي از مرگ،

اضطراب ناشي از پوچي و بي‌معنايي

و اضطراب ناشي از محكوميت.( رجوع شود به: شجاعت بودن، پل تيليش، ترجمه مراد فرهاد پودر، تهران: شركت انتشارات علمي – فرهنگي 1375.)

 

از نظر تیلیش همچنان كه مرگ، انسان را تهديد مي‌كند، پوچي و بی معنايي نیز از عوامل اصلي تهديدزا است. وي اضطراب بي‌معنايي را چنين تعريف مي‌كند: «اضطراب بي‌معنايي، اضطراب ازدست دادن يك مسئله‌ي غايي و تشويش درباره ي يك معنا است كه معنابخش همه ي معاني است. اين اضطراب با از دست دادن گره‌گاهي معنوي رخ مي‌دهد.»( پيشين ص 84.)

فقدان پاسخ به پرسش از معناي زندگي، مرگ و رنج‌ها و اضطراب‌هاي انسان، به بي‌معنايي و نيهيليسم منتج مي‌شود. از نظر تليش، اضطراب پوچي وقتي رخ مي‌دهد كه محتواي خاصي از زندگي، در معرض تهديد عدم قرار مي‌گيرد. در اين حالت قدرت مشاركت خلاق در حوزه‌هاي فرهنگي و عمومي از دست مي‌رود. فردي كه به پوچي مي رسد، مستمراً دلبستگي‌هايش را از دست مي‌دهد و به چيزهاي جديدتر (و البته موقتي) دل مي‌بندد. همه چيز تجربه مي‌شود، اما هيچ چيز او را قانع نمي‌كند. دلبستگي متزلزل و ناپايدار از آن جهت است كه گويي معني هر چيزي كه بدست مي‌آيد، از دست مي‌رود و ناپديد مي‌شود. رنج‌هاي ناشی از سست بنیادی معناها ، باعث مي‌شود كه فرد با رها ساختن پرسش‌ها و نگرانی ‌ها، گريبان خود را از دست شك‌هاي رنج آفرين رها سازد و با قدرت مافوق خود متحد شود. «انسان به منظور اجتناب از خطر پرسيدن و شك كردن، حق پرسيدن و شك كردن را از خود سلب مي‌نمايد، او از آزادي خويش مي‌گذرد تا از اضطراب بي‌معنايي فرار كند.» (پيشين، ص 86.)

 

اريك فردم نيز در كتاب گريز از آزادي مكانيسم‌هاي فرار و اجتناب از آزادي را توضيح مي‌دهد، از نظر وي آدمي، آزادي، اختيار و مسئوليت‌هايش را واگذار مي‌كند تا به آرامش دروني دست يابد. و اين نقطه‌ي تلاقي مسئله‌ي فلسفي (نيهيليسم) با مسئله‌ي جامعه شناسي (شكل‌گيري پوپوليسم و توده‌گرايي) است. همرنگ و هم‌رأي جماعت گشتن، پشت سر جمع قايم شدن و از خود سلب مسئوليت كردن، به معناي واگذاري خويش به ديگران است. وقتي فرد نتواند معضل معنايابي رابردوش کشد، پروسه‌ي خود رافراموش می کندو این چنین است که پروژه ی اضمحلال و فراموش كردن، شكل مي‌گيرد. جامعه ی پوپولیستیک دقیقا به همین معنا است.جامعه ای كه مداوما، قهرمان مي‌سازد تا اولا،افراد مسئوليت‌هايش را واگذار كنند و ثانيا، معناي بودنشان را در پيروي و تبعيت، جستجو نمايند. تعلق وسرسپردگی به ديگري (قهرمان) و در نتيجه پيروي و تبعيت بي چون و چرا،(یابيگانگي از خود) نتيجه‌ي فرار از ناتوانی دربرابربی معنايي است.

ملوين سيمن (Seeman)، مفهوم بيگانگي رواني را در پنج محور صورت بندي مي‌كند. از نظر وي بيگانگي رواني، نتيجه و محصول عوامل پنج گانه‌اي است كه مي‌توان آنهارا چنين شمار نمود: (رجوع شود به: مباني نظري ونداليسم ، عليرضا محسني تبريزي، تهران: انتشارات آن، 1383.)

1- احساس بي قدرتي (Power lessness) و بي تاثيري عمل خويش.

2- احساس بي معنايي يا احساس بي محتوايي (meaninglessness) و آن وقتي است كه فرد نسبت به باورها و اعتقادات خويش در ابهام و ترديد است.

3- بي هنجاري يا احساس نابهنجاري (Norm lessness)

4- احساس انزواي اجتماعي (social isolation) ، و يا احساس انفصال و جدايي از ارزش‌ها و نظم موجود

5- احساس تنفر يا تنفر از خويش (Estrangment) ، ناخرسندي از وضعيت موجود و نارضايتي از شرايطي كه در آن قرار دارد.

 

به واقع با سنجش بيگانگي از خود (در معناي پنجگانه فوق)، مي‌توان به سنجش ميزان و كيفيت روحيه نهيليستي در يك جامعه همت گماشت.

پیامدهای جامعه شناختی نيهيليسم صرفادر تبعيت و اطاعت خلاصه نمي شود بلكه واكنش های ديگر را بايد مفروض گرفت. به سخن ديگر، از منظر جامعه شناختي، افرادي كه واجد خصلت و روحيه نهيليستي مي‌شوند ممكن است سه گونه رفتار از خود بروز دهند:

1- اطاعت و تبعيت از جمع (به شرحي كه آمد)

2- انزواطلبي و گوشه نشيني و سر در لاك خود فرو بودن.

3- پرخاشگري و شورش عليه جامعه و ساختارهای حاکم.

شهروند نهيليست، از آن جايي كه خود را فاقد توان و نيروي تأثيرگذار مي‌داند (احساس بي قدرتي) و از آن جايي كه نظم مستقر معنايي، اجتماعي و سياسي را وافي به مقصود تلقي نمي‌كند، به درون مي‌خزد. ارتباط خود را با محيط پيرامونش قطع مي‌كند و همه چيز را به حال خود واگذار مي‌كند. او نمي‌تواند تأثير بگذارد و بيرون را مطابق با ميل و انتظارش تغييردهد، اما مي‌تواند، رابطه‌اش را با واقعيت‌هاي تغييرناپذير، قطع كند. اما آن گاه كه فرد احساس نابهنجاري (عدم شيوه‌ها، راه‌ها و زمينه‌هاي مناسب معقول و پذيرفته شده) ‌نمايد، و از سويي نتواند به درون خويش پناه ببرد، به سمت ونداليسم، پرخاشگري و شورش عليه آن چه موجود است تمایل پیدا می کند. در تبعيت و اطاعت، خود را به نابودي مي‌كشاند (ظرفيت، خلاقيت و انرژي‌اش را نابود مي‌كند) و در شورشگري و ونداليسم، جامعه و ساختارهايش را به ورطه‌ي نيستي و نابودي تهدید می کند. به واقع فرد تابع و ونداليست ،واجد يك روحيه‌ي مشترکند و آن تخريب بناي برپاي ايستاده است. اما آنچه متفاوت است، جهت گری روحيه تخريب گري است. سمت و سوي تخريب در فرد تابع و پيرو، همانا درون خود اوست و سویه ونداليست، به سمت بيرون از خود است. فرد تابع، خودباوري و استعدادها و قابليت‌هاي خويش را فدا و فناي ديگري (كه ممكن است نامش را قهرمان بنامد) مي‌كند .

حاصل شكست "خود"وتکیه ی غیرمعقول به دیگران نتیجه ای جز ميان مايگي فرهنگي نیست. ازسوی دیگرفرهنگ در جامعه اي كه در آن گروه زيادي به ميان مايگي مي‌رسند، افول مي‌كند و با غروب ارزش‌هاي متعالي و تخريب زندگي اصيل، ویرانه ای از درماندگي برجاي مي‌ماند. از آن سو،خشم، عصبانيت‌هاي بي دليل و يا دست كم افراط در خشم ورزي عليه يكديگر، از بين بردن اموال عمومي و ضربه‌زدن به ديگران، فروگذاشتن اخلاق و افزايش اضطراب‌ها و تنش‌هاي اجتماعي، از نتايج كنش‌هاي نهيليستی است. (- به عنوان مثال: - رفتار تخريب گرانه تماشاچيان در شكست و تخريب ورزشگاه‌ها / - اتوبوس ها و حتي اموال شخصي شهروندان/ - تخريب كيوسك‌هاي تلفن و ساير تاسيسات عمومي / - افزايش رفتارهاي خشن با ديگران (حتي فرزندان) / - درگيري‌هاي خياباني / - افزايش بيماري‌هاي روحي / - درگيري‌ها وتنش‌هاي خانوادگي)

 

وجه مشترك پيش گفته (بين شهروند تابع و شهروند عصيان‌گر) عامل ديگري بايد افزود و آن نااميدي است. هر دوی آنها نااميد از اصلاح و ترميم شرايطند. اين نااميدي البته به شقوق فلسفي – سياسي و اجتماعي قابل انقسام است (بعدا توضيح داده مي‌شود)، اما تقريباً شقوق مختلف نااميدي به نتيجه ي واحدي مي‌رسند. اريك فروم نيز معتقد است كه نااميدي و ناتواني دست كم در دو چهره خود را نشان مي‌دهد. چهره‌ي اول آن، انتظار انفعالي يا كنش‌پذير و يأس است. و درست نقطه مقابل و مخالف آن، نوعي «پرگويي و ماجراجويي و عدم توجه به واقعيات و پيله كردن به مسايلي است كه با زور انجام پذير نيست.» (انقلاب اميد – اريك فروم، ترجمه مجيد روشنگر – تهران : انتشارات فيروزه، 1374.) «فروم» سيماي مبدل و راديكال نااميدي و نيست انگاري را در ميان بسياري از نسل جوان شرح مي‌دهد كه «به بي باكي و فدايي بودن خود مي‌نازند، در حالي كه عدم واقع بيني، فقدان درك استراتژيك و نزد برخي آنان، فقدان عشق به زندگي، به بي اعتقادي آنها مي‌انجامد.» (پيشين، صفحه 21.) فروم معتقد است : «زماني كه اميد از ميان مي‌رود، زندگي بالقوه و بالفعل پايان مي‌پذيرد. (پيشين ، صفحه 27.) نيهيليسم گرچه محصول مستقيم نااميدي است، اما به نوبه ي خود نااميدي و يأس را تشديد مي‌كند. نااميدي شرايطي بسيار سهمگين و جانفرسايي است كه ممكن است همگان(به درجاتي) آن را احساس كرده باشيم. «دانته» نااميدي و يأس را مهيب و جانکاه مي‌داند. از نظر او دوزخ جايي است كه اميداز آن رخت بربسته است. دانته در کمدی الهی نقل می کند ،هنگام ورود به دوزخ ،جمله ای نظرش را جلب کرده است جمله‌اي كه بر سر در دوزخ نصب شده است و توجه دانسته را به خود جلب مي‌كند اين است كه «شما كه داخل مي‌شويد، دست از هر اميدي بشوئيد.» (كمدي الهي :‌دوزخ – دانته – سرور سوم) دانته توضيح مي‌دهد كه دوزخيان كساني هستند كه حتي اميدي به كمك ندارند، تا شايد بتوانند سرنوشت‌شان را عوض كنند.

 

 

اميد نقطه مقابل سرخوردگي و پوچی است. از سوي ديگر، در مقابل و تعارض با يكديگرند. «فروم»، اميد را آمادگي دروني و متراكم و هنوز مصرف نشده‌اي براي فعاليت مي‌داند. از نظر وی آن گاه كه اميد زايل شود، سنگدلي – آشوبگري و ويرانسازي و اغتشاش، اوج مي‌گيرد. ويران سازي دقيقا به اين معنا است كه فرد، «چون نمي‌تواند زندگي را بيافريند، آن را نابود مي‌سازد.» (اميد – اريك فروم – ترجمه مجيد روشنگر – صفحه 41.) از خود و ديگران انتقام مي‌گيرد. سنگدلي و خشونت اجتماعي و آزار رساندن، امري طبيعي مي‌شود. از منظر روان شناسي، ساديسم و مازوخيسم، نتيجه‌ي قهري و حتمي نيهيليسم است.

 

نيهيليسم، نااميدي سياسي و نااميدي مذهبي را توسعه مي‌دهد. نااميدي سياسي به مفهوم نااميدي حاصل از طرح اين سؤال است كه «چرا دنيا از جهت سياسي عادلانه نيست؟» و يا چرا نمي‌توان دنيا را سامان سياسي داده به نحوي كه بتوان دنياي پر از عدالت برقرار نمود؟ اما در نااميدي مذهبي – دينی، هرگونه توجيه مذهبي براي اين جهان از دست مي‌رود. آدمي خود در پي پاسخ به اين سؤال است كه «چگونه مي‌توان در پي يك معني مشخصي در زندگي بود؟ و چگونه مي‌توان به حيات معنا بخشيد. و يا اساساً آيا مي‌توان از مرجع و منبع ديگري غير از مذهب، به دنبال معنا بود يا خير؟»( رجوع شود به رويكرد و تحليلي به فلسفه ي اگزيستانسياليسم – حميدرضا نمازي – باشگاه انديشه.)

 

به طور كلي، از منظر آسيب شناختي، سه گونه جامعه و يا رفتار اجتماعي را مي‌توان نشانه‌هايي از نيهيليسم به شمار آورد:

الف – جامعه‌ اي كه ساكنان آن يكسره تن به اطاعت و تبعيت مي‌سپرند.

ب – جامعه‌اي كه در آن ساكنين، در خود فرو رفته‌اند و انزواطلب شده‌اند.

ج – جامعه‌اي كه در آن خشونت‌هاي بي حد و مرز و آزار رساندن و تخريب رواج يافته است.