برتراند راسل

ترجمه نواب مقربي

جستار زير يکي از مشهورترين و مهم ترين سخنراني هاي راسل درباب ابهام و دقت در زبان است. راسل در اين سخنراني عقيده دارد که ابهام تنها در انديشه و زبان ما وجود دارد و به هيچ روي در امور واقع و اشيا راه ندارد. اشيا يا هستند يا نيستند؛ اشياي کمتر مبهم يا بيشتر مبهم وجود ندارند. اين تعبير ما از اشياست که دقيق يا نادقيق است. راسل بر اين باور است که دقت آرماني آرزويي است که هرگز نمي توان به آن دست يافت ولي تابي نهايت مي توان به آن نزديک شد.
«رسيدن به دقت آرماني آرزويي است كه تا بي‌نهايت مي‌توان به آن نزديك شد ولي هرگز نمي‌توان به آن دست يافت.»
تأمل درباره مسأله‌هاي فلسفي مرا متقاعد كرده است كه اين مسأله‌ها بسيار بيشتر از آنكه گمان مي‌كردم و بسيار بيشتر از آنكه عموماً گمان مي‌كنند به اصول نمادگذاري،1 يا به عبارت ديگر، به نسبت ميان چيزي كه دلالت مي‌كند و چيزي كه بر آن دلالت مي‌شود، وابسته‌اند. هنگام پرداختن به امور مجرد، دريافت نمادها(معمولاً واژه‌ها) بسيار آسان تر از دريافت مدلول آن نمادها است. پيامد اين امر آن است كه تقريباً هرگونه انديشه‌اي كه ادعاي فلسفي بودن يا منطقي بودن دارد عبارت است از نسبت دادن خصيصه‌هاي زبان به جهان.
از آنجا كه زبان رويدادي واقعي است هم خصيصه‌هايي را كه با همه رويدادهاي ديگر مشترك‌اند دارا است و تا اين اندازه مابعدطبيعه‌اي كه بر پايه ملاحظه‌هاي زباني استوار مي‌شود ممكن نيست خطاگونه باشد. ولي زبان، علاوه بر اين، خصيصه‌هاي بسيار ديگري نيز دارد كه به طور كلي با اشيا مشترك نيستند و هنگامي كه پاي اين خصيصه‌ها به درون مابعدالطبيعه ما باز شود بر روي هم گمراه كننده از كار در مي‌آيند. گمان نمي‌كنم مطالعه اصول نمادگذاري پيامدهاي ايجابي‌اي را در مابعدالطبيعه‌ به بار بياورد ولي گمان مي‌كنم مطالعه اين اصول پيامدهاي سلبي بسيار بزرگي را به بار مي‌آورد چرا كه ما را قادر مي‌سازد از استنتاج‌هاي مغلطه‌آميز ناشي از اطلاق نمادها بر اشيا پرهيز كنيم. تأثير نمادگذاري بر فلسفه اغلب ناآگاهانه است؛ اگر آگاهانه بود كمتر زيان‌رسان مي‌بود. مطالعه‌ اصول نمادگذاري مي‌تواند به ما ياد دهد كه از تأثير ناآگاهانه زبان بر كنار باشيم و بدينسان مي‌تواند ما را از بند انبوهي از مفهوم‌هاي خطاگونه برهاند.
موضوع ابهام كه امشب مي‌خواهم درباره آن سخن بگويم اظهارنظرهاي بالا را به خوبي روشن مي‌كند. بي‌ترديد موضوع ابهام‌ شما را به ياد اين شعر مي‌اندازد كه «هركس درباره ابهام سخن مي‌گويد مي‌بايست خود مبهم باشد». چيزي كه در اينجا مي‌خواهم مطرح كنم نشان دادن اين مطلب است كه هرگونه زباني ابهام دارد و اينكه بنابراين زبان خود من نيز مبهم است، ولي مايل نيستم اين نتيجه‌گيري به گونه‌اي باشد كه بتوانيد آن را بدون استمداد از نمادگذاري استنتاج كنيد. سخن من تا آن اندازه كه مي‌دانم چگونه مي‌بايست زبان انگليسي را به كار برم ابهام كمتري دارد. همه شما مي‌دانيد كه من براي پرهيز از ابهام زبان ويژه‌اي را ابداع كرده‌‌ام ولي متأسفانه كاربرد اين زبان در اوضاع و احوال عمومي و در جاهايي كه مخاطب عام وجود دارد مناسب نيست. بنابراين ناگزيرم، هرچند با كمال تأسف، در اينجا به زبان انگليسي براي شما سخنراني كنم و هرگونه ابهامي را كه در سخنان من يافت مي‌شود مي‌بايست به گردن نياكان ما انداخت كه چندان علاقه‌اي به مطالعه منطق نداشته‌اند.
كساني كه به اين مطلب پي برده‌اند كه زبان مبهم است تمايل خاصي دارند كه نتيجه بگيرند در جهان نيز ابهام وجود دارد. ما سخنان بسياري درباره دگرگوني پيوسته2 و پيوستار3 و تحليل‌ناپذيري جهان مي‌شنويم و اغلب چنين القا مي‌شود كه هر چه زبان ما دقيق‌تر شود براي بازنمودن بي‌نظمي4 آغازيني كه گمان مي‌رود نظم كيهاني به تدريج از آن پايدار شده، تناسب كمتري پيدا مي‌كند. اين ديدگاه به نظر من نمونه‌اي بارز از مغالطه‌ لفظ‌پرستي5 است؛ مغالطه‌اي كه به اشتباه خصيصه‌هاي واژگان را به جاي خصيصه‌هاي اشيا مي‌گيرد. «ابهام» و «دقت» هر دو مشخصه‌هايي هستند كه تنها مي‌توانند به بازنمايي‌هايي اطلاق شوند كه زبان نمونه‌اي از آنها است.
«ابهام» و «دقت» با نسبت ميان بازنمايي و آنچه بازنموده شده سر و كار دارند. «ابهام» و «دقت» تنها به بازنمايي تعلق دارد خواه بازنمايي «شناختي»6 خواه بازنمايي «مكانيكي». گذشته از بازنمايي، ديگر، چيزي به نام «دقت» و «ابهام» وجود ندارد. اشيا همان هستند كه هستند، همين و بس. هيچ‌چيزي كم يا بيش همان كه هست نيست، يا تا اندازه‌اي داراي ويژگي‌هايي كه دارد نيست. [هر چيزي همان است كه هست، همان ويژگي‌هايي را دارد كه دارد؛ نه چيزي بيش نه چيزي كم.] ايدئاليسم عادت در هم ريختگي و آشفتگي را نه تنها در انديشه پيروان خود كه همچنين در كساني كه گمان مي‌كنند آن را رد كرده‌اند نيز پرورش مي‌دهد. از زمان كانت به اين سو، تمايل درهم آميختن شناخت[علم] با شناخته شده[معلوم] در ميان فيلسوفان يافت مي‌شود. آنان چنين گمان مي‌كنند كه مي‌بايست گونه‌اي اينهماني[وحدت] ميان فاعل شناسا[عالم] و متعلق شناسايي[معلوم] برقرار باشد و از اينجا فاعل شناسايي استنتاج مي‌كند كه متعلق شناسايي او مغشوش و درهم‌آميخته نيز هست. اينهماني فاعل شناسا و متعلق شناسايي و رابطه تنگاتنگ فرضي ميان آن دو به نظر من سراسر توهم است. «شناخت» رويدادي است كه نسبت معيني دارد با يك رويداد ديگر يا گروهي از رويدادها يا با خصيصه‌اي از گروهي از رويدادها كه چيزي را تشكيل مي‌دهد كه متعلقِ شناسايي ناميده مي‌شود. هنگامي كه شناخت مبهم است اين ابهام به خود رويدادِ شناخت اطلاق نمي‌شود، زيرا اين رويداد مانند هر رويداد ديگري نه معروض ابهام مي‌تواند باشد نه معروض دقت؛ به عبارت ديگر، نه صفت «مبهم» را مي‌توان بر آن حمل كرد نه صفت «دقيق» را. در هر «رويدادِ شناختي»، «ابهام»، صفتِ مشخصه نسبت آن رويداد با متعلق شناسايي يا چيزي است كه شناخته مي‌شود و نه صفت مشخصه رويداد به خودي خود.
حال بگذاريد شيوه‌هاي گوناگون ابهام در واژگان عادي را بررسي كنيم و بگذاريد واژه مورد نظر واژه «سرخ» باشد. ابهام در اين واژه كاملاً آشكار است زيرا رنگ‌ها بر روي هم «پيوستار» را تشكيل مي‌دهند. بنابراين درجه‌هايي از رنگ يافت مي‌شوند كه مردّدايم آيا آنها را «سرخ» بناميم يا نه؛ نه به دليل آنكه از معناي واژه «سرخ» ناآگاهيم بل به اين سبب كه «سرخ» واژه‌اي است كه دايره اطلاق آن اساساً نامشخص و نامعين است.7 البته، اين پاسخي به آن معماي قديمي نيز هست كه در آن مردي آرام آرام مو از سرش پريده بود و طاس شده بود. نخست چنين فرض مي‌كردند كه اين مرد در آغاز طاس مادرزاد نبوده ولي اندك‌اندك يك‌به‌يك موهاي خود را از دست داده تا آنكه سرانجام طاس شده است. سپس استدلال مي‌كردند كه بنابراين تار مويي مي‌بايست وجود داشته باشد كه با ناپديد شدن آن مرد نابختيار ما طاس شده باشد. اين استدلال البته مهمل است. «طاس بودن» مفهومي مبهم است؛ پاره‌اي آدميان بي‌گمان طاس‌اند، پاره‌اي ديگر بي‌گمان طاس نيستند، حال آنكه ميان اين دو گروه كساني هستند كه صادق نيست درباره آنها بگوييم يا مي‌بايست طاس باشند يا طاس نباشند.
«اصل طردِ شق ثالث»8 هنگامي صادق است كه نمادها صريح و دقيق به كار رفته باشند ولي هنگامي كه نمادها مبهم باشند، چنان كه در واقع همه نمادها چنين‌اند، صادق نيست. همه واژگاني كه به كيفيت‌هاي محسوس دلالت مي‌كنند همان نوع ابهامي را دارند كه واژه «سرخ» دارد. اين ابهام همچنين در واژگان كمّي‌اي همچون «متر» و «ثانيه» كه علم سخت‌ترين تلاش‌ها را براي دقيق‌تر كردن آنها به كار برده است، هرچند به مراتب كمتر، وجود دارد. در اينجا قصد ندارم از نظريه آينشتاين به منظور نشان دادن ابهام اين واژگان استمداد كنم. براي نمونه، «متر» چنين تعريف مي‌شود: فاصله ميان دو علامت بر روي ميله‌اي معين در پاريس، هنگامي كه آن ميله در دمايي معين قرار گرفته باشد. هم‌اكنون علامت‌هاي روي اين ميله خاص، نقطه نيستند بلكه لكه‌هايي با اندازه محدوداند، چنان كه فاصله ميان آنها مفهومي دقيق نيست. به علاوه، دما را نمي‌توان بيشتر از درجه‌اي معين با دقت اندازه‌گيري كرد، و دماي ميله هرگز كاملاً يكنواخت نيست. به همه اين دليل‌ها، مفهوم «متر» مفهومي نادقيق است. همين امر درباره «ثانيه» نيز صادق است. «ثانيه» بر حسب نسبت با حركت وضعي زمين به گرد خود تعريف مي‌شود. ولي زمين جسمي ثابت و ناجنبان نيست و گردش دو قطعه از سطح زمين دقيقاً به يك اندازه زمان نمي‌برد. همچنين در همه مشاهده‌ها همواره ميزاني از خطا وجود دارد. پاره‌اي رويدادها هستند كه مي‌توانيم درباره آنها بگوييم كه كمتر از يك ثانيه مي‌پايند و پاره‌اي ديگر از رويدادها هستند كه مي‌توانيم بگوييم بيشتر از يك ثانيه مي‌پايند ولي اندر ميان اين دو دسته رويدادهايي يافت مي‌شود كه باور ما بر اين است كه درباره آنها نمي‌توانيم بگوييم همگي يك اندازه به طول مي‌انجامند و درباره هيچ‌يك از آنها نمي‌توانيم بگوييم كمتر از يك ثانيه به طول مي‌انجامند يا بيشتر از آن. بنابراين هنگامي كه مي‌گوييم رويدادي يك ثانيه به طول مي‌انجامد تنها معناي شايان ملاحظه‌اي كه سخن ما دارد اين است كه هيچ‌گونه مشاهده ممكن دقيقي يافت نمي‌شود كه نشان دهد بيشتر از يك ثانيه به طول مي‌انجامد يا كمتر از آن.
حال بگذاريد نام‌هاي خاص را ملاحظه كنيم. من از اين امر نامربوط كه يك نام خاص اغلب به افراد گوناگون اطلاق مي‌شود صرف‌نظر مي‌كنم. يك زماني مردي را مي‌شناختم به نام «ويلكس ابنزر اسميث» كه گمان نمي‌كردم كس ديگري در دنيا به اين نام وجود داشته باشد. فرض كنيد در واقع نيز كس ديگري هرگز در دنيا به اين نام خوانده نشود و تنها يك تن باشد كه «ويلكس ابنزر اسميث» ناميده مي‌شود. خوب مي‌توانيد بگوييد سرانجام توانستيم نمادي عاري از ابهام كشف كنيم. ولي با اين همه باور به اين امر خطا است. آقاي ويلكس ابنزر اسميث بي‌گمان زماني متولد شده است و متولد شدن فراروندي تدريجي است. طبيعي به نظر مي‌رسد كه نام بالا پيش از تولد بر فرد ياد شده قابل حمل نبوده است. اگر چنين باشد، هنگامي كه تولد روي مي‌داده است جاي ترديد بوده است كه آيا اين نام قابل حمل هست يا نه. اگر بگويند اين نام پيش از تولد قابل حمل بوده است، ابهام حتي آشكارتر مي‌شود زيرا هيچ كس نمي‌تواند تعيين كند كه تا چه زماني پيش از آن اين نام قابل حمل بوده است. مرگ همچنين فراروندي تدريجي است: حتي چيزي كه آن را مرگ مفاجات يا مرگ ناگهاني مي‌نامند مدت زمان محدودي، هرچند كوتاه، زمان مي‌برد تا اتفاق بيفتد. اگر همچنان نام «ويلكس ابنزر اسميث» را بر پيكره بي‌جان او نيز اطلاق كنيد فراروند تجزيه و تلاشي آرام‌آرام به مرحله‌اي مي‌رسد كه ديگر نام قابل اطلاق نيست، ولي هيچ‌كس نمي‌تواند بگويد كه اين مرحله دقيقاً كي فرا مي‌رسد. چيزي كه جاي ترديد در آن نيست اين است كه واژگان همگي تنها در محدوده‌اي معين قابل اطلاق‌اند، ولي در مناطق حاشيه‌اي، كه در بيرون آن ديگر قابل اطلاق نيستند، هاله‌اي از ابهام گرداگرد آنها را فرامي‌گيرد. شايد كسي تلاش كند به اين شيوه به دقت در كاربرد واژگان برسد كه بگويد هيچ واژه‌اي را نبايد در مناطق حاشيه‌اي داراي ابهام اطلاق كرد ولي متأسفانه مناطق حاشيه‌اي خود دقيقاً قابل تعريف نيستند و همان ابهامي كه هنگام كاربرد ابتدايي واژگان يافت مي‌شود. هنگامي كه تلاش مي‌كنيم براي دايره‌ اطلاق ترديدناپذير واژگان حد معين كنيم نيز نرخ مي‌نمايد. دليل اين امر در سرشت فيزيولوژيكي ما نهفته است. انگيزنده‌هايي كه به دليل‌هاي گوناگون آنها را متفاوت مي‌دانيم ادراك‌هاي حسي تمييز ناپذيري در ما پديد مي‌آورند. اين امر آشكار نيست كه حتي هنگامي كه انگيزنده‌هاي ادراك‌هاي حسي از لحاظ جنبه‌هاي مربوط ديگر سان‌اند آيا ادراك‌هاي حسي گاهي از لحاظ جنبه‌هاي مربوط اينهمان هستند يا نه. اين آن نوع پرسشي است كه نظريه كوآنتوم در مراحل بعدي تكامل خود شايد بتواند به آن پاسخ دهد، ولي هم‌اكنون مي‌توان اين مسأله را محل ترديد شمرد. اين مسأله براي هدف كنوني ما مسأله‌اي اساسي نيست. آنچه آشكار است اين است كه شناختي كه ما مي‌توانيم از ادراك‌هاي حسي خود به‌دست آوريم به اندازه‌ انگيزنده‌هاي آن ادراك‌هاي حسي دقيق و ظريف نيستند. ما نمي‌توانيم با چشم نامسلح تفاوت ميان دو ليوان آبي را كه يكي از آن دو سالم است حال آنكه ديگري پر است از باكتري‌هاي مولد بيماري سرخجه تشخيص دهيم. در اين مورد ميكروسكوپ ما را قادر مي‌سازد كه اين تفاوت را مشاهده كنيم، ولي اگر ميكروسكوپي در كار نباشد تفاوت اين دو ليوان آب را تنها از راه آثار متفاوت اموري كه به صورت محسوس قابل تشخيص‌اند مي‌توان استنباط كرد. اين امر كه پاره‌اي چيزها را ادراك‌هاي حسي ما تشخيص نمي‌دهند و اين چيزها آثار مختلفي توليد مي‌كنند ـ همچون هنگامي كه ليوان آبي شما را دچار بيماري سرخجه مي‌كند حال آنكه ديگري چنين نمي‌كند ـ ما را بر آن مي‌دارد كه شناخت مشتق از ادراك‌هاي حسي را مبهم بينگاريم. وانگهي ابهام شناخت مشتق از ادراك‌هاي حسي سراسر واژگاني را كه عنصري محسوس در تعريف آنها يافت مي‌شود مبتلا مي‌كند. اين امر همه واژه‌هايي را كه حاوي مؤلفه‌هايي جغرافيايي يا تاريخي‌اند دربر مي‌گيرد، همچون «يوليوس سزار»، «سده بيستم»، «يا منظومه خورشيدي».
البته هنوز طبقه مجردتري از واژگان باقي مانده‌اند: نخست واژه‌هايي هستند كه بر سرتاسر بخش‌هاي زمان و مكان اطلاق مي‌شوند، مانند «ماده» يا «عليت». دوم، واژگان منطق محض‌اند. من از بحث درباره واژگان طبقه نخست چشم مي‌پوشم زيرا اين واژگان همگي دشواري‌هاي بزرگي را پديد مي‌آورند و تصور نمي‌كنم هيچ آدميزاده‌اي پيدا شود كه انكار كند اين واژگان كم يا بيش ابهام دارند. بنابراين به بررسي واژه‌هاي منطق محض مي‌پردازم، واژه‌هايي چون «يا» و «نه». آيا اين واژگان نيز مبهم‌اند يا معناي دقيقي دارند؟
شايد در نگاه نخست چنين به نظر آيد كه واژگاني چون «يا» و «نه» معنايي كاملاً دقيق دارند: «P يا q» صادق است هر گاه P صادق باشد، هرگاه q صادق باشد، و كاذب است هر گاه هر دو كاذب باشند. ولي اشكال كار اينجا است كه اين واژه منطق محض مستلزم مفهوم‌هاي «صادق» و «كاذب» است و گمان مي‌كنم آشكار است كه همه مفهوم‌هاي منطق، سرراست يا ناسرراست، مستلزم اين مفهوم‌ها هستند. حال «صادق» و «كاذب» تنها هنگامي مي‌توانند معناي دقيقي داشته باشند كه نمادهاي به كار گرفته شده ـ واژگان، ادراك‌هاي حسي و تصورها يا هر چيز ديگر، خود معناي دقيقي داشته باشند. ولي ما عملاً مشاهده مي‌كنيم كه وضع از اين قرار نيست. از اينجا چنين برمي‌آيد كه در هر گونه گزاره‌اي كه مي‌تواند عملاً بيان شود درجه‌اي از ابهام يافت مي‌شود، به عبارت ديگر، يك امر واقع مشخص و معين كه شرط لازم و كافي صدق آن گزاره باشد يافت نمي‌شود ولي حوزه معيني از امور واقع وجود دارد كه هر يك از آن امور آن را صادق خواهد كرد. البته، اين حوزه خود تعريفي مشخص و معين ندارد زيرا ما نمي‌توانيم مرز قاطعي براي آن تعيين كنيم. اين امر همان تفاوت ميان ابهام و كليت است. گزاره‌هاي كلي يا گزاره‌هايي كه مفهوم كلي‌اي دربر دارند به وسيله مجموعه‌اي از امور واقع تأييد مي‌شوند، براي نمونه گزاره «اين انسان است»، گزاره‌اي كلي است زيرا كه حاوي واژه كلي «انسان» است و امور واقع مؤيد آن عبارت اند از حسن يا فرهاد يا زيد كه واژه «اين» به يكي از آنها اشاره دارد. ولي اگر «انسان» مفهوم دقيقي مي‌بود، مجموعه امور واقع ممكني كه گزاره «اين انسان است» را تأييد مي‌كردند، كاملاً معين مي‌بود. ولي از آنجا كه مفهوم «انسان» كم و بيش مفهوم مبهمي است، مي‌توان نمونه‌هايي از آدم‌هاي نخستين پيش از تاريخ كشف كرد كه درباره آنها حتي نظراً نمي‌توان به پرسش «آيا اين انسان است؟» پاسخ قاطعي داد. اگر گزاره «اين انسان است» را به همچو نمونه‌هايي اطلاق كنيم، آنگاه اين گزاره نه آشكارا صادق است و نه آشكارا كاذب. از آنجا كه همه واژه‌هاي نامنطقي اين نوع ابهام را دارند، پس چنين برمي‌آيد كه گزاره‌هاي تشكيل يافته از واژگان نامنطقي يا گزاره‌هاي دربردانده اين واژگان خود كمابيش مبهم باشند. از آنجا كه گزار‌ه‌هاي حاوي واژه‌هاي نامنطقي شالوده‌اي هستند كه گزاره‌هاي منطقي بر پايه آن استوار مي‌شوند، پس چنين برمي‌آيد كه گزاره‌هاي منطقي نيز، تا آنجا كه مي‌توانيم بدانيم، به واسطه ابهام «صدق» و «كذب» مبهم مي‌شوند. رسيدن به دقت آرماني آرزويي است كه تا بي‌نهايت مي‌توان به ‌آن نزديك شد ولي هرگز نمي‌توان به آن دست يافت. واژگان منطقي، همچون باقي واژگان، هنگامي كه آدميزادگان آنها را به كار مي‌برند همان ابهامي را دارند كه همه واژگان ديگر دارند. البته، درباره واژگان منطقي ابهام كمتري يافت مي‌شود تا درباره واژگاني كه در زندگي هر روزه به كار مي‌روند، زيرا واژگان منطقي اساساً به نمادها اطلاق مي‌شوند و مي‌توان آنها را واژگاني تلقي كرد كه بيشتر به نمادهاي ممكن اطلاق مي‌شوند تا نمادهاي واقعي. ما مي‌توانيم تصور كنيم كه يك نمادگذاري دقيق چگونه نمادگذاري‌اي مي‌تواند بود، هرچند در واقع نمي‌توانيم يك همچو نمادگذاري‌اي را برسازيم. از اين رو مي‌توانيم معناي دقيقي براي واژه‌هايي چون «يا» و «نه» تصور كنيم. درواقع مي‌توانيم دقيقاً بدانيم كه اگر نمادگذاري ما دقيق مي‌بود آن واژگان چه معنايي مي‌دادند. در سراسر منطق سنتي معمولاً فرض مي‌كنند نمادهايي كه در منطق به كار مي‌روند نمادهايي دقيق‌اند. بنابراين منطق سنتي را نمي‌توان به اين زندگي زميني اطلاق كرد بلكه تنها مي‌توان آن را به هستي آسماني معقول اطلاق كرد. ولي چيزي كه اين هستي آسماني را از زندگي زميني ما متفاوت مي‌سازد، تا آنجا كه به منطق مربوط است، طبيعت متعلق شناسايي ما نيست بلكه تنها دقت شناسايي ما است. بنابراين اگر فرضيه‌ نمادگذاري دقيق، ما را قادر مي‌سازد استنتاج‌هايي درباره چيزهاي نمادگذاري‌ شده صورت دهيم دليلي ندارد تنها به اين سبب كه نمادگذاري فعلي ما دقيق نيست به آن استنتاج‌ها بدگمان باشيم. ما مي‌توانيم دقت را به انديشه درآوريم و اگر نمي‌توانستيم چنين كنيم، ابهام را نيز، كه نقطه مقابل دقت است، نمي‌توانستيم به انديشه درآوريم. اين يكي از دليل‌هاي اين امر است كه چرا منطق ما را بيشتر به آسمان نزديك مي‌كند تا مطالعه علوم ديگر. در اين زمينه با افلاطون هم داستانم. ولي بيم دارم آسمان منطقي من مقبول و مطبوع كساني نيفتد كه چندان دل خوشي از منطق ندارند.
هم‌اكنون وقت آن است كه به سراغ تعريف ابهام برويم. ابهام، هرچند در اصل به امور شناختي اطلاق مي‌شود، مفهومي است كه مي‌توان آن را به هرگونه بازنمايي‌اي ـ مثلاً تصوير عكس يا فشارنگار9 ـ اطلاق كرد. ولي پيش از تعريف كردن ابهام تعريف دقت ضرورت دارد. يكي از ساده فهم‌ترين تعريف‌هاي دقت به شرح زير است: هر ساختاري بازنمايي دقيق ساختار ديگر است اگر واژه‌هايي كه يك ساختار را توصيف مي‌كنند ساختار ديگر را نيز، با به دست دادن معناهاي تازه‌اي، توصيف كنند. براي نمونه، «بروتوس سزار را كشت» همان ساختاري را دارد كه «افلاطون سقراط را دوست مي‌داشت»، زيرا كه هر دو گزاره را مي‌توان با نماد «xRy» با دادن معناهاي مناسب به x و R و y باز نمود. ولي اين تعريف، هرچند فهم آن آسان است، گوهره و ذات موضوع دقت را به دست نمي‌دهد زيرا وارد كردن واژه‌هايي كه دو دستگاه يا دو ساختار را توصيف مي‌كنند نامربوط است. تعريف دقيق به اين شرح است: هر دستگاه از مؤلفه‌هايي كه به شيوه‌هاي گوناگون با يكديگر مربوط‌اند بازنمايي دقيق دستگاهي از مؤلفه‌‌هاي ديگري است كه آنها هم به شيوه‌هاي گوناگون ديگري با يكديگر مربوط‌اند اگر نسبتي يك‌به‌يك ميان مؤلفه‌هاي يك دستگاه و مؤلفه‌هاي دستگاه ديگر برقرار باشد، و به همين ترتيب، نسبتي يك‌به يك ميان نسبت‌هاي يك دستگاه و نسبت‌هاي دستگاه ديگر برقرار باشد، چنان كه هرگاه دو يا چند مؤلفه در يك دستگاه داراي نسبتي باشد كه به آن دستگاه تعلق دارد، مؤلفه‌هاي متناظر دستگاه ديگر نيز داراي نسبت متناظري باشد كه به آن دستگاه ديگر تعلق دارد. نقشه‌ها، جدول‌ها، عكس‌ها و فهرست كتاب‌ها و مال‌التجاره و مانند اينها، همگي تا آنجا كه دقيق هستند ذيل اين تعريف قرار مي‌گيرند.
برعكس، بازنمايي مبهم است اگر نسبت دستگاه بازنماينده به دستگاه بازنموده شده نه نسبتي «يك‌به‌يك» كه نسبتي «يك‌به‌چند» باشد. براي نمونه، عكسي كه چنان رنگ و رو رفته باشد كه به يكسان هم بازنمود فرهاد بتواند باشد هم بازنمود حسن و هم بازنمود زيد، مبهم است. نقشه‌اي در ابعاد كوچك معمولاً مبهم‌تر از نقشه‌اي در ابعاد بزرگ است زيرا همه پيچ و خم‌هاي جاده‌ها، رودخانه‌ها و ديگر چيز‌ها را نشان نمي‌دهد، چنان كه راه‌هاي گوناگوني كه اختلاف اندكي با هم دارند با تصويري كه اين نقشه عرضه مي‌كند جور درمي‌آيند. ابهام، آشكارا امري ذومراتب است و بسته به ميزان اختلاف‌هاي ممكن ميان دستگاه‌هاي گوناگوني كه بازنموده بازنمايي واحدي هستند تغيير مي‌كند.[براي نمونه، هرچه نقشه‌اي با دقت بيشتري منطقه‌اي جغرافيايي را توصيف كند كمتر مبهم است و هرچه كمتر بيشتر.] ولي دقت برخلاف ابهام حدي آرماني است.
با گذار از بازنمايي به معناي كلي به آن نوع بازنمايي‌هايي كه به‌ويژه براي منطقدانان جالب توجه‌اند، بايد بگوييم كه دستگاه بازنماينده عبارت است از واژگان، ادراك‌هاي حسي، انديشه‌ها يا چيزهايي از اين دست و معنا همان نسبت يك‌به‌يك مطلوب ميان دستگاه بازنماينده و دستگاه بازنموده شده است. معنا، در يك زبان دقيق، همان نسبت يك‌به‌يك خواهد بود؛ در چنين زباني هيچ واژه‌اي دو معنا نمي‌دهد و هيچ دو واژه‌اي به يك معنا دلالت نمي‌كنند. در زبان‌هاي فعلي، چنان كه مشاهده مي‌كنيد، معنا نسبت يك‌به‌چند است.(اغلب چنين اتفاق مي‌ا‌فتد كه دو واژه يك معنا مي‌دهند ولي پرهيز از اين امر دشوار نيست، و مي‌توان چنين فرض كرد كه اين امر بدون آسيب رساندن به استدلال اتفاق نمي‌افتد.) به عبارت ديگر، تنها يك شيء نيست كه واژه بر آن دلالت مي‌كند و تنها يك امر واقع ممكن نيست كه به تأييد گزاره مي‌انجامد. اين امر كه معنا نسبتي يك‌به‌چند است بيان دقيق اين امر واقع است كه هرگونه زبان كم و بيش مبهم است. با اين همه، در زبان به منزله شيوه‌اي براي بازنمودن يك دستگاه پيچيدگي‌‌اي يافت مي‌شود و آن پيچيدگي اين است كه واژگان دال بر نسبت‌ها خود نسبت نيستند، ولي درست به اندازه واژگان ديگر گوهري10 يا ناگوهري11اند12. در اين مورد، نقشه، براي نمونه، برتر از زبان عادي است زيرا اگر در منطقه‌اي، محلي در غربِ محل ديگري باشد در نقشه نيز محل متناظري بازنموده شده كه در سمت چپ محل ديگر است؛ به عبارت ديگر، در اينجا نسبتي با نسبت ديگر بازنموده مي‌شود. ولي در زبان وضع از اين قرار نيست. نسبت‌هاي معيني از درجه‌ بالاتر با نسبت‌هايي بازنموده مي‌شوند كه با قاعده‌هاي نحوي مطابقت دارند. براي نمونه، «A پيشتر از B است» و «B پيشتر از A است» معناهاي متفاوتي دارند زيرا نحوه ترتيب واژگان مؤلفه اصلي معناي اين دو جمله است. ولي اين امر درباره نسبت‌هاي بنيادي صادق نيست؛ واژه «پيشتر از»، هرچند دلالت بر نسبت مي‌كند، خود نسبت نيست. باور من بر اين است كه اين امر واقع ساده سرچشمه‌ آشفتگي نوميدوارانه‌اي است كه در همه مكتب‌هاي فلسفي‌اي كه به مسأله چيستي نسبت‌ها پرداخته‌اند غالب بوده است. ولي تعقيب اين جريان فكري مرا به جايي بسيار دورتر از موضوع كنوني مي‌كشاند.
ممكن است بگويند: از كجا مي‌دانيد كه شناخت ما سراسر شناخت مبهمي است و گيريم چنين باشد اين امر چه اهميتي دارد؟ اين مسأله‌اي است كه پيش از اين به آن پرداخته‌ام هنگامي كه درباره دو ليوان آبي سخن مي‌گفتم كه يكي سالم بود و ديگري شما را به سرخجه مبتلا مي‌كرد. اين مثال هر دو نكته پرسش بالا را توضيح مي‌دهد. آشكار است كه بدون كمك گرفتن از ميكروسكوپ نمي‌توانيد ليوان آب سالم را از ليوان آبي كه شما را به سرخجه مبتلا مي‌كند تشخيص دهيد درست همان گونه كه آشكار است بدون كمك گرفتن از تلسكوپ نمي‌توانيد مرد يا زني را كه در فاصله 30متري ايستاده است با همان وضوحي ملاحظه كنيد كه مرد يا زني را كه در فاصله دو متري شما ايستاده است. به عبارت ديگر، بسياري كساني كه اگر از نزديك به آنان نگاه كنيد متمايز به نظر مي‌رسند از فاصله دور تشخيص‌ناپذير به نظر مي‌رسند ولي كساني كه از دور متمايز به نظر مي‌رسند هرگز اگر از نزديك به آنان نگاه كنيد تشخيص‌ناپذير به نظر نمي‌رسند. بنابراين، برحسب تعريف، پديده‌هاي نزديك ابهام كمتري دارند تا پديده‌هايي كه از دور نگريسته مي‌شوند. همچنين ابهام پديده‌اي كه در زير ميكروسكوپ ديده مي‌شود باز هم كمتر است. همين امور كاملاً عادي و معمولي است كه ابهام‌بخش عمده‌اي از شناخت ما را نشان مي‌دهد و ما را بر آن مي‌دارد كه ابهام سراسر شناخت را استنتاج كنيم.
اشتباه بزرگي است اگر گمان كنيم شناخت مبهم شناخت كاذبي بايد باشد. برعكس، احتمال صدق‌باوري مبهم بسيار بيشتر از باور دقيق است زيرا امور واقع ممكن بيشتري يافت مي‌شوند كه آن را تأييد مي‌كنند. اگر بگويم فلان يا بهمان قدبلند است، احتمال صدق گفته من بيشتر خواهد بود اگر بگويم بلندي قد او ميان 1 متر و 85 سانتي‌متر تا 1 متر و 95 سانتي‌متر است. هر باوري دقيق13 است اگر تنها يك امر واقع يافت شود كه آن را تأييد كند، و بسيار دقيق14 است اگر هم دقيق و هم صادق باشد. دقت ميزان احتمال صدق باور را فرو مي‌كاهد ولي اگر آن باور صادق باشد ارزش عملي آن را دوچندان مي‌كند؛ براي نمونه در مورد آب آلوده با باكتري سرخجه. علم همواره تلاش مي‌كند باورهاي دقيق‌تر را جايگزين باورهاي مبهم كند؛ اين امر سبب مي‌شود احتمال صدق گزاره‌هاي علمي پايين‌تر از احتمال صدق باورهاي مردمان عامي باشد ولي به جاي اين، صدق گزاره‌هاي علمي را اگر بتوان به آن رسيد ارزشمندتر از باورهاي عامه مي‌سازد.
به گمان من ابهام موجود در شناخت ما صرفاً موردي جزئي از قانون كلي فيزيكي‌اي است كه مي‌گويد تفاوت و تمايز نمودهاي يك شيء در جاهاي مختلف هرچه فاصله‌ ما از آن شيء بيشتر شود كمتر و كمتر مي‌شود. هنگامي كه من درباره «نمودها»ي شيء سخن مي‌گويم مقصودم پديده‌هاي فيزيكي محض است يعني آن قسم چيزهايي كه اگر بصري باشند مي‌توان از آنها عكس‌برداري كرد. از تصوير عكسي كه از فاصله‌اي نزديك گرفته شده مي‌توان تصوير عكس همان شيء را از فاصله دور استنباط كرد، حال آنكه عكس اين استنباط بسيار نامطمئن‌تر است. به عبارت ديگر، نسبتي يك به يك ميان نمودهاي دور و نزديك هر شيء وجود دارد. بنابراين نمود دور شيء، اگر همچون بازنمايي نمود نزديك شيء در نظر گرفته شود، بر طبق تعريف ما مبهم است. به گمان من همه ابهام موجود در زبان و انديشه اساساً همانند ابهامي است كه مي‌تواند در تصوير عكس‌برداري شده وجود داشته باشد. باور خود من بر اين است كه بيشتر مسأله‌هاي شناخت‌شناسي، تا آنجا كه اين مسأله‌ حقيقي واقعي‌اند، در واقع مسأله‌هاي فيزيك و فيزيولوژي‌اند؛ به علاوه، بر اين باورم كه فيزيولوژي تنها شاخه‌ پيچيده علم فيزيك است. پاره‌اي فيلسوفان عادت دارند كه شناخت را همچون امري رازآميز و شگفت‌انگيز بنگرند ولي به نظر من اين طرز نگاه نامطلوب و نابه‌جا است. مردم هرگز نمي‌گويند كه فشارسنج «مي‌داند» كه كي مي‌خواهد باران بيايد، ولي من ترديد دارم كه هيچ‌گونه تفاوت بنيادي‌اي در اين مورد ميان فشارسنج و هواشناسي كه آن را مشاهده مي‌كند وجود داشته باشد. به نظر من تنها نظريه فلسفي‌اي كه مي‌تواند فيزيك را ناديده بگيرد سوليپسيسم است. اگر بخواهيد ادعا كنيد كه هيچ چيزي جز آنچه بي‌ميانجي تجربه مي‌كنيد وجود ندارد هيچ‌كس ديگري نمي‌تواند به شما ثابت كند كه در اين مورد اشتباه مي‌كنيد و شايد هيچ‌گونه استدلال معتبري هم به زيان ديدگاه شما وجود نداشته باشد. ولي اگر بخواهيد از چيزهايي كه بي‌ميانجي تجربه مي‌كنيد هستندگان ديگري را استنتاج كنيد فيزيك مطمئن‌ترين شكل چنين استنتاج‌هايي را براي شما فراهم مي‌كند. وانگهي بر اين باورم كه (صرف نظر از مسأله‌هاي اشتباهي كه از فهم نادرست نمادگذاري مشتق مي‌شوند) علم فيزيك، در شكل‌هاي جديد خود، موادي را براي پاسخ به همه مسأله‌هاي فلسفي‌اي كه مي‌توان پاسخي براي آن پيدا كرد، فراهم مي‌كند. تنها مسأله‌اي كه فيزيك نمي‌تواند پاسخ دهد مسأله برخاسته از سوليپسيسم است، يعني اين مسأله كه «آيا هيچ گونه استنتاج معتبري از چيزهاي تجربه شده به چيزهاي استنتاج شده يافت مي‌شود؟» در مورد اين مسأله هيچ‌گونه دليلي نمي‌بينم كه بتواند ديدگاه شكاكانه را نقض كند. ولي رونق بازار فلسفه شكاكانه چنان زود به سر مي‌رسد كه چندان محل اعتنا نيست؛ بنابراين طبيعي است كسي كه كمر همت به فلسفه‌ورزي بسته است بديل‌هاي ديگري را جستجو و كشف كند، حتي اگر هيچ دليل قاطعي يافت نشود كه بتواند بر پايه آن اين بديل‌ها را مقبول و مطبوع بينگارد.*
* سخنراني بالا را برتراند راسل در انجمن جاوت (Jowett Society)، آكسفورد، 25 نوامبر1922، ايراد كرده است. اين سخنراني نخستين بار در نشريه استراليايي روان‌شناسي و فلسفه1 (ژوئن 1923): 84ـ92، به چاپ رسيد. متن بالا از مجموعه مقاله‌هاي برتراند راسل جلد 9 صص، 147ـ154 گرفته شده است.

پي نوشتها
1. Symbolism. // 2. flux. // 3. continuum. // 4. chaos. // 5. fallacy of verbalism. // 6. cognitive.
7. بر طبق نظريه موجي نور، رنگ‌هاي گوناگون نورهايي هستند كه طول موج‌شان با هم اختلاف دارد، براي نمونه، طول موج نور قرمز تيره در حدود 8/0 ميكرون و نور بنفش 4/0 ميكرون است و ساير رنگ‌هاي پيوستار (طيف) داراي طول‌موج‌هايي هستند كه ميان اين دو مقدار قرار گرفته‌اند. از اين‌رو، هرچه از رنگ قرمز تيره به طرف بنفش پيش مي‌رويم طول موج نور كم مي‌شود. در ضمن، هريك از رنگ‌هاي پيوستار، براي نمونه، نور قرمز داراي طول‌موج معيني نيست، بدين معني كه انواع گوناگون رنگ قرمز داراي طول‌موج‌هايي هستند كه از قرمز سير با طول‌موج 80/0 ميكرون آغاز مي‌شود و به قرمز روشن با طول موج 65/0 خاتمه مي‌يابد. اين رنگ‌ها پيوسته دگرگون مي‌شوند و حدفاصلي ميان آنها نمي‌توان تشخيص داد؛ يعني معلوم نيست كجا رنگ قرمز پايان مي‌يابد و رنگ نارنجي آغاز مي‌گردد. (م) // 8. excluded middle law: يا p بايد صادق باشد يا نقيض p، گزاره سوم صادقي اندر ميان آن دو وجود ندارد. (~ p 8p). (م)
9. Barograph (a recording barometer).
«فشارسنج‌ ثابت»، البته خود فشارسنج بازنمايي نيست بلكه چيزي كه فشارسنج مي‌نگارد يا ثبت مي‌كند بازنمايي به شمار مي‌رود.
10. substantial. // 11. unubstantial.
12. هر واژه‌اي مجموعه‌اي از سلسله‌هاست و هم مجموعه‌ها و هم سلسله‌ها پنداره‌هاي منطقي‌اند. نگاه كنيد به تحليل ذهن، فصل X، درآمدي بر فسلفه رياضي، فصل XVII (يادداشت راسل).
13. precise. // 14. accurate.

به نقل از مجله حکمت و معرفت