در آغاز باید این مطلب را متذکر شوم که ایشان در حوزه فلسفه اسلامی و احیای این فلسفه در جامعه ایرانی تلاش فراوان کرده اند و بنیاد صدرا را یکی از مهمترین و تاثیرگذارترین حوزه های فلسفه  اسلامی در ایران می دانم و جا دارد از ایشان به عنوان استاد بزرگوار خودم سپاسگذاری نمایم؛ اما علی رغم علاقه ام به ایشان و فعالیت هایشان و فارغ از مسائلی که بیان داشتم باید صراحتا به دو نکته اشاره کنم:

نخست اینکه من حقیقت و روشنگری و صداقت در بیان و ارائه سخنی که به سوی حقیقت یابی رهنمون گردد را بیشتر دوست می دارم.

و دوم اینکه هیچ بزرگی با نقد آثارش کوچک نمی شود و هیچ کوچکی با نقد بزرگان بزرگ نمی گردد. پس نقد و نظر را که همیشه راهگشا بوده، با همدلی بشنویم و به اصلاح و تکمیل آن یاری رسانیم، تا جمود به حرکت تبدیل شود.

و در آخر باید بگویم که من پنهانی و به دور از رسانه ها حرفی نمی زنم بلکه از طریق سایت فلسفه نو که بزرگترین و پرمخاطب ترین سایت فلسفه در ایران هست سخن می گویم و همه می دانیم که مخاطب این سایت افراد متخصص در این حوزه هستند پس نباید متهم به این شوم که به دور از اعلام عمومی حرفی زده ام و دچار مغالطه ای شوم.

ابتدا باید در این مسئله قدری روشنگری نماییم که اساسا آنچه که حکمت می خوانیمش کدام است و حکمت اسلامی چیست و در آخر فلسفه اسلامی چه معنایی دارد؟

حکمت بارقه ای از معنویت و اخلاق را در خود دارد وکاملا درست است که حکمت اسلامی را بر پیامبر و ائمه اطلاق نماییم اما فلسفه واژه ای یونانی است و بلاشک نمی تواند در جذب حکمت اسلامی معنا باختگی یابد بلکه پویایی و حقیقت آن در کنش بر حکمت بوده است و عامل تنفر جامعه دینی در تمدن اسلامی نیز همین بوده است که تطابق یافتن این دو مضمون در یک وادی ناممکن به نظر می رسد و شریان های اصلی آن در سیر فلسفه منسوب به اسلامی همواره شائبه ای از کفر و الحاد شمرده می شود گواه بر این حرف فراوان فتا وای روحانیون به نام تاریخ تمدن اسلامی است و صرفا به ذکر دو نمونه از متعدد فتاوا  و سخنان اکتفا می کنم؛

چند و چند از حکمت یونانیان              حکمت ایمانیان را هم بدان

چند از این علم کلام بی اصول                           مغز را خالی کنی ای بلفضول

دل منور کن به انوار جلی                          چند باشی کاسه لیس بوعلی

سور رسطالیس و سور بوعلی                             کی شفا گفته نبی منجلی

سینه خود را بر او صد چاک کن                        دل تاز این آلودگی ها پاک کن2

فتوای ابن صلاح مشهور است که این تنها به قول نویسنده کتاب عقلا بر خلاف عقل، “ابداع و ابتکار خود او نیست، بلکه بیان کننده عقیده و رای عموم متفقهان و محدثان است.” :

فلسفه اساس سفاهت، مایه ی گمراهی و مدخل زندقه است؛ هرکس فلسفه خواند چشمانش از دیدن زیبایی های شریعت کور می شود… نزدیکی به فلسفه خواه به عنوان تعلیم خواه تعلم، موجب خذلان و تسلط شیطان است … منطق مدخل شر است…خداوند مومنان را از پلیدی منطق و کثافت آن مصون دارد… بر اولیای امر واجب است شر آنها را از مسلمانان دور کنند، از مسند درس فرودشان اندازند از شهر و دیارشان بیرون رانند و مجازات های سخت بر مباشرین این امور روا دارند؛ بر ولی امر واجب است فلاسفه را مخیر کند میان قبول اسلام یا دم شمشیر تا فتنه فرونشیند.. .

و در پی این فتواست که جلال الدین سیوطی دانشمند به نام مصر اعتراف می کند که: (( منطق را ترک و در عوض به حدیث که اشرف علوم است، روی آوردم.))

البته حکمت خالی از استدلال و برهان نیست اما عمده تفاوت آن با فلسفه این است که حکمت داشته هایش را اثبات می کند و فلسفه در پی حقیقت و تشکیک دراموری است که حکمت در پی اثبات آن است، نکته دیگر اینکه ما در زیارت نامه ها کدام حکمت را یافته ایم که ایشان آن را در زمره ی حکمت قرار داده اند عموما زیارت نامه یا شرح ماوقع هستند یا در ثنا و ستایش و یا لعن افراد می باشد و نکته ای در آنها نمی یابیم که در خور تامل باشد.

مطلب دیگر اشاره جناب استاد به ابن سینا است، واقعا ابن سینا بر اساس تشیع بوده است که به فلسفه ورزی مبادرت کرده است؟ یعنی قصد این را دارید که بگویید بن مایه های فلسفه ابن سینا تشیع بوده است؟ آیا این حرف نوعی دخالت دادن حب و بغض در فلسفه نیست؟ بن مایه ی اساسی تفکر ابن سینا و دیگر فلاسفه اسلامی ارسطو و یونانیان بوده است تا تشیع و البته رابطه ای عکس وجود دارد یعنی این فلسفه یونانی بوده است که به اندیشه تشیع و کلام قوت بخشیده است و متکلمین را از برخی چرندبافی ها به سوی بیان سخنانی عقلانی سوق داده است.

باید این مسئله را روشن کنیم که واژه فلسفه اسلامی خود دربرگیرنده ی دو اصل مهم و اساسی می باشد: فلسفه و اسلام.

فلسفه ذاتی تحلیلی و عصیانگر دارد اما اسلامی که در کنار فلسفه قرار گرفته است به عنوان آخرین دین الهی،جامع و کامل و دارای پاسخ ها و مسائلی است که روشنگر سوالات بشر بوده است و در اساس اصیل خود-که معیار آن پیامبر(ص) و ائمه(ع) هستند- دعوت به تعقل می کند و این دین از بنیان خرد را معیار قضاوت قرار داده است؛ تمام آنچه درباره ی اسلام گفتم همه بیانگر مفهوم فلسفه دین اسلام بود که همانطور که اشاره شد شامل قرآن، سخنان و احادیث پیامبر(ص) و ائمه(ع) می باشد. حال اگر فلسفه اسلامی را در بستر تاریخی خود از دوره فارابی تا صدرا و شارح گرانقدر فلسفه ی صدرایی علامه طباطبایی(ره) بررسی کنیم هرگز به طور مستقیم به آنچه که درباره ی فلسفه دین اسلام گفته شد بر نمی خوریم بلکه آنچه که مراد ما از فلسفه اسلامی می باشد و در سیر تاریخی آن در میان آثار علماء آن از آغاز تا انجام دیده می شود بسط و شرح اندیشه ارسطویی و آمیزش آن با تفکرات دینی بوده است و صرفا از فلسفه و میراث یونانی به عنوان ابزاری برای اندیشه دینی خود بهره بردند

در سیر تاریخی فلسفه اسلامی از همین روی که همواره بارقه ای از یونانی مآبی در آن وجود داشته است، فلسفه یونانی از زمانی که وارد سرزمینهای اسلامی شد، غیر دینی بود و غیر دینی ماند. نه مبانی اش برگرفته از دین بود نه مسائلش، نه فروعش و نه اصولش. مخالفت فقیهان و عارفان با فلسفه، همین بود که آنرا غیر دینی و مسموم می دانستند چراکه ذات آن غیر دینی و تحلیلی بود و هرچندگاه با آن به ستیز برمی خاستند-که البته به قدری این موضوع در سیر تاریخی اش مشهود است که نیازی به اقامه دلیل نمی بینم- . تعبیر “فلسفه اسلامی” را فیلسوفان مسلمان نساختند و بکار نبردند. این ترکیب دست پخت مستشرقانی بود که برای طبقه بندی دستاوردهای شرقیان، جعبه هایی ارزان و آسان می خواستند. و اساسا لفظ فلسفه اسلامی ای وجود ندارد نه در ادبیات ما و نه در تاریخ فلسفه مان.

گزاره قابل توجه شما را لازم است قدری مورد مطالعه قرار دهیم : فلسفه‌ای جز فلسفه اسلامی امروز نیست واقعا جانمان در حیرت مستغرق گشت با این گزاره تان؛ دنیا با چند ده شاخه فلسفه های مضاف در حال چهره گشایی و تحلیل مسائل مختلف است اما آیا ما پس از ابن رشد فلسفه ای داشته ایم جز تعلیق و حاشیه نویسی و تشریح، درمقابل فلسفه در غرب به قدری رشد یافت و مسائل گوناگون در آن مطرح شد که اساسا تاریخ نویسان فلسفه دوره فلسفه اسلامی ما را نادیده می گیرند و منحل در اندیشه دینی می شمارند ارسطو در غرب حل شده و بستر منطق در غرب چنان جان یافت که دیگر سخنی از منطق صوری نیست در مقابل ما نه تنها پا از منطق صوری فراتر نگذاشته ایم که منطق نویسانمان هم جز مسائلی چند که البته در منطق روز دنیا اساسا مطرح نیست کاری نکرده اند.

مگر در دوره شکوفایی فلسفه مان سینا و صدرا چه کردند جز بسط و تشریح اندیشه یونانی حال هرقدر هم سینا را به عنوان شاخص ترین چهره در سیر فلسفه در تمدن اسلامی بشماریم بر یونانیان افزودند.  چرا حاضر به این نیستیم که خودفریبی را کنار گذاریم نگاهی به اطرافمان بیاندازیم خواهیم فهمید که آنچه بدان ما مفتخریم ذره ای ارزش ندارد برای دنیا در حالیکه به عکس مفاخر غربیان برای تمام عالم ارزش است. خواب خرگوشی مان سالهاست که ما را به قهقرا برده است.

واقعا عجیب است که در حین سخنانتان میان فلسفه و حکمت هیچگونه تمایزی قائل نشده اید، جالب است فلسفه ارثیه انبیاء است؟ در اینجا مطمئنا منظورتان حکمت بوده است و حکما اگر مقصودتان فلاسفه باشد؛ فرزند انبیاء هستند ؟؟ کدام فیلسوف واقعی بوده است که با نگاهی تحلیلی ساختار دین ونبوت را به زیر سوال نبرده است. و گفته اید فلسفه در دیر ها بوده است؟ بازهم مطمئنا منظورتان حکمت بوده است.

پاورقی:

1. منبع سایت خبرگزاری مهر

2. تاریخ فلاسفه ایرانی، علی اصغر حلبی، انتشارات زوار؛ 1385