دکتر مجید مددی

مراد فرهادپور

همهء بخشهای این نوشته،به جز دو مورد،به آثار اولیهء مارکس،به‏ویژه دستنوشته‏های‏ اقتصادی-فلسفی(۱۸۴۴)،تعلق دارد.گذشته از قطعی برگزیده شده از ایدئولوژی آلمانی،باقی‏ بخشها همگی برای اولین بار به فارسی ترجمه شده‏اند.گزینش قطعات با توجه به محدودیت‏ فضا و مقتضیات مضمون این شماره صورت گرفته است.صبغهء فلسفی و فرهنگی این قطعات، احتمالا مهمترین وجه مشترک آنهاست،زیرا در آنها حتی مسائل اقتصادی نیز به شیوه‏ای فلسفی‏ طرح شده‏اند،و البته عنوان خود دستنوشته‏ها نیز بیانگر همین پیوند است.همین رنگ و بوی‏ فلسفی-فرهنگی موجب شده تا ارزش این آثار،در قیاس با آرای اقتصادی و سیاسی‏ شناخته‏شدهء مارکس،پایدارتر بماند،به نحوی که حتی امروزه نیز می‏توان آنها را،چه در مقام‏ نمونه‏های روش شناختی و چه به عنوان نقد فرهنگی جامعهء مدرن،آثاری ارزشمند تلقی کرد. به نظر می‏رسد که تحولات تاریخی سرمایه‏داری،رابطهء مارکس جوان و پیر را معکوس کرده‏ است،به صورتی که امروزه آثار اولیهء مارکس که برخی از آنها تا اواسط قرن حاضر کاملا ناشناخته‏ مانده بود،بیش از آثار دوران«پختگی»او جلب‏نظر می‏کند.در متن بحث و جدلهای معاصر در باب فرهنگ مدرنیسم،لحن فرهنگ این آثار هنوز هم نو و تازه می‏نماید.این امر،به ویژه در مورد تحلیلهای جامعه‏شناختی و روان‏شناختی مارکس از پول و کالا و مبادله صادق است و شباهتها و تفاوتهای آن با آرای متفکران بعدی،به ویژه وبر و زیمل،بسیار جالب توجه است. نکتهء مهم دیگر،لحن ادبی و سبک نگارش این آثار،یا به عبارت بهتر سرزندگی و تنوع استعاره‏ها و تشبیهات و آهنگ تند نثر مارکس و همچنین طنز زیبا و گزندهء اوست،که باید آنها را از جملهء

گویاترین تجلیات مدرنیسم مارکس دانست.تأکید مارکس بر زبان،به منزلهء«آگاهی عملی»،خود مؤید اهمیت این«خصیصهء ادبی»است که در مانیفست کمونیست به اوج خود رسید.از این‏رو باید گفت که آثار اولیهء مارکس نه فقط نقد مدرنیسم بلکه در عین‏حال از تجلیات شاخص فرهنگ‏ مدرنیستی است.تقریبا تمامی قطعات این نوشته از کتاب زیر ترجمه شده‏اند:

ylrae sgnitirw , enotsgnivil.r.snart notneb.g , niugnep skoob ,1977.

با استفاده از همین منبع،ذیلا فهرستی از اصطلاحات کلیدی آثار فلسفی مارکس ارائه شده که‏ لایه‏های معنایی این مفاهیم و اصطلاحات را روشن ساخته،درک بهتر و دقیقتر متن را تسهیل‏ می‏کند.

بیگانگی و جداافتادگی( noitaneila dna tnemegartse )

هگل و دیگران بیگانگی را با عینیّت‏یافتگی( noitacifitcejbo )برابر گرفته‏اند.مارکس نخستین‏ متفکری بود که این دو مفهوم در هم‏بافته را از یکدیگر جدا کرد و هر یک را در جای اصلی‏ خودش نشاند.او بیگانگی را بیشتر به عنوان صورت غیر عادی و منحرف عینیّت‏یافتگی در نظر گرفت،که فی‏نفسه نه مثبت است و نه منفی،بلکه‏[حالتی‏]خنثی دارد.برای مارکس،بیگانگی‏ تنها تحت شرایط خاص اجتماعی به وجود می‏آید-شرایطی که در آن عینیّت‏یافتگی قدرتهای‏ طبیعی انسان برای نمونه از طریق کار،صورتهایی به خود می‏گیرد که ماهیت انسانی او را در تضاد و تقابل با موجودیّتش قرار می‏دهد.

بیگانگی همواره در نتیجهء چیزی به وجود می‏آید(بنابرانی،بیگانگی مترادف با«وضع‏ بشری»نیست)و همواره بیگانگی یا جداافتادگی از چیزی است.آن نوع بیگانگی که در نظام‏ سرمایه‏داری ریشه گرفته است دارای چهار وجه عمده است:

۱)انسان از محصول کار خود که به دیگری(یعنی سرمایه‏دار)تعلق دارد بیگانه شده است؛

۲)انسان از فعالیت تولیدی و مولّد خود(یعنی کار)،که اکنون نافی و نه مؤید طبیعت اصلی‏ اوست،بیگانه شده است؛

۳)انسان از طبیعت اصلی خود،یعنی انسانیّتش بیگانه شده است؛

۴)انسان از دیگر انسانها،از اجتماع،بیگانه شده است.

اصطلاح gnuressuatne به طور عمده به noitaneila «بیگانگی»ترجمه شده است.هر دو واژه(اصطلاح)به یکسان بار معنایی تجاری دارند. gnuressuatne ،برخلاف«بیگانگی»

( noitaneila )مفهوم«برون‏هشتگی»یا برون‏پنداری را نیز شامل می‏شود.

اصطلاح gnudmerfrne به«جداافتادگی»ترجمه شده است. gnudmerfrne بسیار نیرومندتر از gnuressuatne به این واقعیت اشاره می‏کند که انسان در برابر قدرت بیگانه‏ای قرار گرفته که‏ خود آن را آفریده ولی اکنون تحت سیطره‏اش قرار دارد.

و سرانجام،اصطلاح gnuressuarev ،که به ندرت در آثار مارکس دیده می‏شود،به معنای‏ «پراکسیس»(عمل)یا«فعل»بیگانگی،و یا بیگانگی از طریق فروش است.

نقد( euqitirc )

این مفهومی است بسیار مهم و تعیین‏کننده برای درک رابطهء مارکس با اندیشهء بورژوایی.مارکس‏ این اصطلاح را برای نشان دادن اهمیت عمل«پرده‏دری»رازآمیختگی و ابهامی که«لحظهء حقیقت» را فرا گرفته و در هر نظریه‏ای جلوه‏گر است،به کار می‏برد.این«لحظهء حقیقت»،به نوبهء خود[از راه‏ نقد]،با لغو و کنار گذاردن(نظریهء قبلی)،درون نظریه‏ای حقیقتر جای می‏گیرد.

ماهیّت و طبیعت انسان( ecnesse , erutan fo nam )

مارکس نظریه‏هایی را که ماهیت یا طبیعت انسان را به صورت انتزاعی ثابت و تغییرناپذیر و ذاتی‏ هر فرد قلمداد می‏کنند،مورد انتقاد قرار می‏دهد.برای مارکس،فرد«موجودی اجتماعی»است و ماهیت او«مجموع روابط اجتماعی».بدین‏سان،فرد با بیگانه شدنش از فرآیند اجتماعی به طور کلی،یعنی با گسستن یا در تقابل قرار گرفتن با اجتماع،به جای استقرار در کانون آن،از ماهیت‏ انسانی‏اش بیگانه خواهد شد.نظر مارکس دربارهء ماهیت انسانی در سه بعد معنایی با واژهء آلمانی nesew مطابق است: nesew به مفهوم«ماهیت»یا«بنیاد»چنانکه در عبارت‏ sehcilhcsnem nesew (طبیعت انسانی)؛یا به مفهوم«وجود»یا«موجود زنده»،در عبارت‏ sehcilhcsnem nesew (موجود انسانی)؛و بالاخره به صورت ترکیبی با اسمهای دیگر برای‏ اشاره به یک مجموعه یا یک کل،مانند nesewluhcs (نظام آموزشی).مارکس مرتب از این‏ واژه با در نظر گرفتن مفاهیم مختلفش استفاده می‏کند و در این راه وارد عرصه‏ای می‏شود که‏ مترجم را به آن راهی نیست.

بت(طلسم)وارگی( msihsitef )

پرستش اشیاء بی‏روح که به آنها خواص جادویی داده شده است.در مقاطعی از تاریخ

«محوصلات ذهن انسان زندگی و حیاتی خاص خود می‏یابند…همچنانکه در جهان کالاها نیز محصولات دست انسان جان می‏گیرند.»عمل اجتماعی تولیدکننده«به شکل عمل شیئی‏[کالا] در می‏آید که بر تولیدکننده مسلط می‏شود،به جای آنکه تحت سلطهء او قرار گیرد.»(مارکس برای‏ نخستین بار به طور مشروح دربارهء مفهوم بت‏وارگی در جلد اوّل کتاب سرمایه بحث کرده است.)

عینیّت‏یافتگی( gnuhcildnatsnegegrev )

عینیت‏یافتگی وسیلهء طبیعی انسان است برای فرافکنی خود از طریق فعالیت مولّدش در طبیعت.قبل از مارکس جدایی کامل و دقیقی بین دو اصطلاح بیگانگی و عینیت‏یافتگی وجود نداشت.مفهوم پراکسیس در نظریهء مارکس او را قادر ساخت تا آنها را از یکدیگر جدا سازد. عینیت‏یافتگی امکاناتی برای انسان آزاد فراهم می‏آورد تا خود را در دنیای ساختهء خودش‏ بازشناسد.

پراکسیس یا فعالیت مولّد( sixarp evitcudorp ytivitca )

مارکس هر دو مفهوم،یعنی مفهوم فاعل شناسا و اندیشه‏ورز هگل و«ماتریالیسم»فویرباخ را به عنوان تفسیرهای انتزاعی و یکسویه از جهان،مورد انتقاد قرار می‏دهد-هگل را برای آنکه‏ تاریخ را به‏[صرف‏]تجلی و تجسم روح کاهش می‏دهد و فویرباخ را به سبب اینکه عنصر فعال، یعنی آن فعالیت عملی که شی‏ء(ابژه)را شکل می‏بخشد،مورد توجه قرار نمی‏دهد.مفهوم‏ پراکسیس در مارکس-یعنی دریافتن و شکل بخشیدن انسان به خودش و طبیعت از راه تولید اشیاء-پلی است میان«ایدئالیسم»و«ماتریالیسم».

پراکسیس،در عین‏حال شالوده و بنیاد«علم انسان»است که جانشین هر دو،یعنی فلسفهء نظری و اقتصاد سیاسی گشته و تقابل میان آن دو را از بین برده است.مارکس با استفاده از این‏ مفهوم به تحلیل تاریخ بشر می‏پردازد که خود را از طریق فعالتی اجتماعی و اقتصادی شکل‏ بخشیده است.

وجود نوعی seiceps gnieb ( nesewsgnuttag )

مفهوم«وجود نوعی»که نخستین بار به وسیلهء لودویگ فویرباخ به کار گرفته شد،[مفهومی‏] اساسی در اندیشهء مارکس است.فویرباخ«تفاوت اساسی میان انسان و حیوان»را در این واقعیت‏ می‏دید که انسان نه تنها«نسبت به خویشتن،به عنوان فرد،آگاه است»(همان‏طور که حیوانات

هستند)بلکه نسبت به خویشتن،به عنوان عضوی از نوع بشر،یعنی به عنوان وجودی نوعی،نیز آگاهی دارد.[بنابرانی‏]«انسان در حقیقت،در عین‏حال،هم من است و هم تو؛او می‏تواند خود را در جای«دیگری»قرار دهد،و به این علت،نوع او،طبیعت اصلی و اساسی او،و نه صرفا فردیت او،موضوع و هدف تفکر است.»(فویرباخ:گوهر مسیحیت)از این‏رو جامعه‏ای‏ تقسیم شده و رقابت‏آمیز که در آن فرد و کل( lasrevinu )در تضاد با یکدیگرند با آنچه که به‏طور خاص در انسان انسانی است نیز اختلاف دارد.

جانشینی و استعلا( gnubehfua )

در زبان انگلیسی و فارسی هیچ واژه‏ای نیست که بتواند به طور دقیق معنی واژهء gnubehfua را به‏ مفهوم فنی و تخصصی آن،که به وسیلهء مارکس و هگل به کار گرفته شده است،برساند. gnubehfua معمولا دارای دو معنی عمده و اصلی است،یکی منفی(القاء،فسخ)و دیگری‏ مثبت(جانشین شدن،تعالی یافتن).هگل هر دو این مفاهیم را هنگام استفاده از واژهء gnubehfua برای توصیف عملی به کار می‏گیرد که به واسطهء آن شکلی از اندیشه یا طبیعت برتر جانشین‏ شکلی نازلتر می‏شود،و در همان حال دقایقی از آن را حفظ می‏کند.مفهوم«نقد»در نزد مارکس‏ موردی است از این حرکت مثبت-منفی جانشینی.

فصلنامه ارغنون